جامهء درد خويش شوئى به * يار در خورد خويش جوئى به
نيك و بد دان در اين سپنجسراى * جفت بددست يار ناهمتاى « 1 »
اين يكى ناى نى كند به دو دم * و آن دگر پاى پى « 2 » ز بهر شكم
يار نادان اگر ز روى « 3 » نياز * همچو داود بركشد آواز
صوت « 4 » او موت روح « 5 » احرارست * فوت او غوث مردمآزارست « 6 »
شاخ ماذون چو « 7 » پرگره باشد * مرگش از برگ و بار « 8 » به باشد
بيخ نردى « 9 » كه راست شاخ بود « 10 » * سال تنگى دلش فراخ بود « 10 »
هرك را هست دوستى دم ساز * به شهى در جهان دهد آواز
من بعالم درون نمىدانم * دوستى زان هميشه حيرانم « 11 »
حكايت در بىوفائى
قصهء ياد دارم از پدران * زان جهان ديدگان پرهنران
داشت زالى به روستاى تكاو « 12 » * مهستى نام دخترى و سه گاو « 13 »
نوعروسى چو سرو تر بالان « 14 » * گشت روزى ز چشم بد نالان
گشت بدرش چو « 15 » ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك
دلش آتش گرفت و سوخت جگر « 16 » * كه نيازى جز او نداشت دگر
زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر
از قضا گاو زالك از پى خورد * پوز روزى به ديگش اندر كرد
ماند چون پاى مقعد اندر ريگ « 17 » * آن سر مرد ريگش اندر ديگ
هامش
( 1 ) - ب : دست و يار ناهمپاى
( 2 ) - س : نى : و : بى
( 3 ) - ب : ز بهر
( 4 ) - ت : صورت
( 5 ) - ك : روى
( 6 ) - ب : صوت او عوت مردم او بار است ، ل : فوت او غوث مردمآزار است ، م : قوت او غوت . . .
( 7 ) - ب : ماذون ، م : نادان چو ، و : ناخون چو
( 8 ) - ب : بار و برگ
( 9 ) - م : مردى
( 10 ) - ذ : شود
( 11 ) - ل : دوستى زان ز خلق پنهانم
( 12 ) - م : چكاو ، ب : تكاو
( 13 ) - س : دختر و دو گاو ، ل : دخترى و دو گاو
( 14 ) - ب : نوبالان ، ر : بن بالان
( 15 ) - س : بد را و شد چو
( 16 ) - ذ : دود جگر
( 17 ) - ل : پاى مانده اندر ديك