تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
جامهء درد خويش شوئى به * يار در خورد خويش جوئى به نيك و بد دان در اين سپنج‌سراى * جفت بددست يار ناهمتاى « 1 » اين يكى ناى نى كند به دو دم * و آن دگر پاى پى « 2 » ز بهر شكم يار نادان اگر ز روى « 3 » نياز * همچو داود بركشد آواز صوت « 4 » او موت روح « 5 » احرارست * فوت او غوث مردم‌آزارست « 6 » شاخ ماذون چو « 7 » پرگره باشد * مرگش از برگ و بار « 8 » به باشد بيخ نردى « 9 » كه راست شاخ بود « 10 » * سال تنگى دلش فراخ بود « 10 » هرك را هست دوستى دم ساز * به شهى در جهان دهد آواز من بعالم درون نمىدانم * دوستى زان هميشه حيرانم « 11 »

حكايت در بىوفائى

قصهء ياد دارم از پدران * زان جهان ديدگان پرهنران داشت زالى به روستاى تكاو « 12 » * مهستى نام دخترى و سه گاو « 13 » نوعروسى چو سرو تر بالان « 14 » * گشت روزى ز چشم بد نالان گشت بدرش چو « 15 » ماه نو باريك * شد جهان پيش پيرزن تاريك دلش آتش گرفت و سوخت جگر « 16 » * كه نيازى جز او نداشت دگر زال گفتى هميشه با دختر * پيش تو باد مردن مادر از قضا گاو زالك از پى خورد * پوز روزى به ديگش اندر كرد ماند چون پاى مقعد اندر ريگ « 17 » * آن سر مرد ريگش اندر ديگ
هامش
( 1 ) - ب : دست و يار ناهمپاى ( 2 ) - س : نى : و : بى ( 3 ) - ب : ز بهر ( 4 ) - ت : صورت ( 5 ) - ك : روى ( 6 ) - ب : صوت او عوت مردم او بار است ، ل : فوت او غوث مردم‌آزار است ، م : قوت او غوت . . . ( 7 ) - ب : ماذون ، م : نادان چو ، و : ناخون چو ( 8 ) - ب : بار و برگ ( 9 ) - م : مردى ( 10 ) - ذ : شود ( 11 ) - ل : دوستى زان ز خلق پنهانم ( 12 ) - م : چكاو ، ب : تكاو ( 13 ) - س : دختر و دو گاو ، ل : دخترى و دو گاو ( 14 ) - ب : نوبالان ، ر : بن بالان ( 15 ) - س : بد را و شد چو ( 16 ) - ذ : دود جگر ( 17 ) - ل : پاى مانده اندر ديك