فى ترك المخالطة مع الاوباش
خلق جز مكر و بند « 1 » و پيچ نيند * همه را آزمودم ايچ نيند
گر همه در برت فروريزد * مرد عاقل درو نياويزد
گر نهاى همچو مه بنور گرو * همچو خورشيد باش تنهارو
مهر پيوسته يك سواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود
هركه تنهاروى كند عادت * همچو خورشيد شب كند غارت
مرد را دلشكسته دارد جفت * تير را پاى بسته دارد جفت
با چنين تيرها و جوشنها * دان كه تنها ترا به از تنها
ملك عالم بريز تنهائيست * مرد تنها نشان زيبائيست
با كسان در نگاهداشت بوى * با خود آسوده شام و چاشت بوى
جفت باشى خداى ندهد بار * فرد باشى خداى باشد يار
چون تو تنها نشينى از سر و بن * با خودت هرچه آرزو مىكن
چون تو تنها بوى ز نيك و ز بد « 2 » * كم ز تيزى بود نيارى زد « 3 »
چون دلت شد بفرد بودن شاد * تيز بىشرم كس به يارى داد « 4 »
گرد توحيد گرد با تفريد * چه كنى صحبتى كه آن تقليد
بدمى از تو « 5 » اندر آويزد * پس به بادى هم از تو بگريزد
تا همى در تو « 6 » نيك خود بيند « 7 » * با تو يكدم برفق بنشيند
گر شود و العياذ « 8 » باللّه بد * تا چه بينى ازو بجان و خرد « 9 »
دل نخواهد ترا ز دل « 10 » بگسل * بر بخيلان « 11 » بخيل بهتر دل
هامش
( 1 ) - خ : مكر و شيد پيچ ، ر : بهر تاب و پيچ
( 2 ) - ر : بنيك و بيد
( 3 ) - ر : ترست از خود بود اميد ز خود
( 4 ) - كم : نيارى ، خ : كس توانى
( 5 ) - م : بدمى از تو چون
( 6 ) - خ : از تو
( 7 ) - س : خو بيند
( 8 ) - ب : ور شوى العياذ ، ر : نتارى ياد
( 9 ) - ل : تا به پيچى ازو ، س : تا چه پيچى ازو
( 10 ) - س : ز بر ، خ : ز تن ، ب : ازو
( 11 ) - س : از بخيلان ، ب : كز بخيلان