تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢

فى ترك المخالطة مع الاوباش

خلق جز مكر و بند « 1 » و پيچ نيند * همه را آزمودم ايچ نيند گر همه در برت فروريزد * مرد عاقل درو نياويزد گر نه‌اى همچو مه بنور گرو * همچو خورشيد باش تنهارو مهر پيوسته يك سواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود هركه تنهاروى كند عادت * همچو خورشيد شب كند غارت مرد را دل‌شكسته دارد جفت * تير را پاى بسته دارد جفت با چنين تيرها و جوشنها * دان كه تنها ترا به از تنها ملك عالم بريز تنهائيست * مرد تنها نشان زيبائيست با كسان در نگاهداشت بوى * با خود آسوده شام و چاشت بوى جفت باشى خداى ندهد بار * فرد باشى خداى باشد يار چون تو تنها نشينى از سر و بن * با خودت هرچه آرزو مىكن چون تو تنها بوى ز نيك و ز بد « 2 » * كم ز تيزى بود نيارى زد « 3 » چون دلت شد بفرد بودن شاد * تيز بىشرم كس به يارى داد « 4 » گرد توحيد گرد با تفريد * چه كنى صحبتى كه آن تقليد بدمى از تو « 5 » اندر آويزد * پس به بادى هم از تو بگريزد تا همى در تو « 6 » نيك خود بيند « 7 » * با تو يكدم برفق بنشيند گر شود و العياذ « 8 » باللّه بد * تا چه بينى ازو بجان و خرد « 9 » دل نخواهد ترا ز دل « 10 » بگسل * بر بخيلان « 11 » بخيل بهتر دل
هامش
( 1 ) - خ : مكر و شيد پيچ ، ر : بهر تاب و پيچ ( 2 ) - ر : بنيك و بيد ( 3 ) - ر : ترست از خود بود اميد ز خود ( 4 ) - كم : نيارى ، خ : كس توانى ( 5 ) - م : بدمى از تو چون ( 6 ) - خ : از تو ( 7 ) - س : خو بيند ( 8 ) - ب : ور شوى العياذ ، ر : نتارى ياد ( 9 ) - ل : تا به پيچى ازو ، س : تا چه پيچى ازو ( 10 ) - س : ز بر ، خ : ز تن ، ب : ازو ( 11 ) - س : از بخيلان ، ب : كز بخيلان