تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
صحبت عامه در بهشت‌آباد * مرگ باشد كه مرگ عامى باد با دو عاقل هوا نياميزد * يك هوا از دو عقل بگريزد با بد و نيك جسم داند « 1 » زيست * جان شناسد كه دوست و دشمن « 2 » كيست دوستى را كه نيست با تو مجال « 3 » * كه بگويد حرام نيست حلال با تو تا لقمه ديد جان و دلست * چون شدت لقمه تيز و تيغ و شلست « 4 » شكمش چون دل پياله ببين * وز دهانش « 5 » دل چو لاله ببين با كله كى بود اخوّت « 6 » پاك * زانكه گفتند اخوك « 7 » من واساك جامهء خون و گوشت پوست بود * عيبهء عيب دوست دوست بود « 8 » نيست در هيچ يار صدق و صفا * نيست با هيچ دوست مهر و وفا « 9 » چون به علت « 10 » كند سلام عليك « 11 » * از بد و نيك تو شود بد و نيك دوست و دشمن براى جان بايد * تن بود كش غذاى نان بايد گر كنى چشم جفت « 12 » بىخوابى * دوستى باخلاص كم يا بى مر ترا زو وفا نخواهد خواست « 13 » * كه تنوريست با ترازو راست پس تو اكنون مه به مه بدرا باش « 14 » * دامن خويش گير و خود را باش كه بود عهد و عشق لقمه‌زنان « 15 » * بىمدد چون چراغ بيوه‌زنان صلح دشمن چو جنگ دوست بود * كه از آن مغز آن چو پوست « 16 » بود دل در ايشان مبند كز گيهان * همه آدم دمند و مرجان جان نيك را از بدانچه جاه بود * زانكه عقرب هبوط ماه بود
هامش
( 1 ) - چ : چشم داند ( 2 ) - م : بشنو اى خيره گوش يارى ، چ : يار و دشمن ( 3 ) - ل : محال ( 4 ) - تيغ تيز و شل است ( 5 ) - خ : از دهانش ( 6 ) - س : بود در اخوت ، خ : بود ز اخوت ( 7 ) - س : اخوك ، م : اخاك ( 8 ) - چ : دوست را عيب‌پوش دوست بود ( 9 ) - ب : بوى وفا ، س : بر هيچ دوست بند و وفا ( 10 ) - م : به غفلت ( 11 ) - ب : و عليك ( 12 ) - ب : جفت چشم ( 13 ) - ب : خود ترا ، س : مر ترا در وفا نخواهد خواست ، م : مر ترا ز وفا نخواهد خاست ( 14 ) - م : مه به نه بد را ( 15 ) - چ : عهد عشق و لقمه زمان ( 16 ) - ب : كه از و مغز او چو پوست ، س : هرچه را مغز نيست پوست