گفت عمّر كه كار محكم نيست * وين سخن جمله را مسلم نيست
بدل آنگه برادران باشيد * كه زر و سيم يار برپاشيد
هيج نايد تغيّرى پيدا * نبود غم جدا و كيسه جدا
نه يكى را بود ز مال افواج * وان دگر كس به حبّهاى محتاج
همه يكسان توانگر و درويش * بزر و سيم ناشده « 1 » كموبيش
پيش از اين دوستان چنين بودند * كز غم يكدگر نياسودند
جان يكى بودى ار « 2 » بدى تن دو * حال بودى يكى و مسكن دو
اين « 3 » زمان دوستان نه زينسانند « 4 » * همه از بيم نان هراسانند
هريكى را شده است يكتا نان * مهتر از كوه قاف در ميزان
همه نان كور و حجرهزادانند « 5 » * ريش خود مىريند و شادانند « 6 »
فى ذكر رفقاء السوء
دوستى با مقامر و قلاش * يا مكن يا چو كردى آن را « 7 » باش
دوستى كز پى پياله كنند * ندهى پوست « 8 » پوست كاله كنند
دوست خواهى كه تا بماند دوست * آن طلب زو كه طبع و خاطر « 9 » اوست
بد كسى دان كه دوست كم دارد * زو بتر چون گرفت بگذارد
دوست گرچه دو صد دو يار بود * دشمن ار چه يكى هزار بود
مر ترا « 10 » خصم و دشمن « 11 » دانا * بهتر از دوستان همه كانا « 12 »
از تقى دين طلب ز رعنا لاف * از صدف در طلب ز آهو ناف
آستين ار « 13 » ز هيچ خواهى پر * از صدف مشگ جوز و ز آهو « 14 » در
هامش
( 1 ) - و : ما شده
( 2 ) - ل : جان يكى بود گر
( 3 ) - ب : وين
( 4 ) - چ : نه زانسانند ، ب : ازينسانند
( 5 ) - ذ : سفره گردانند ، ل : حجره گردانند ب : حجره را دانند
( 6 ) - ل : خندانند
( 7 ) - ب : او را
( 8 ) - ب : بدل دنبه ، م : ندهى پوست
( 9 ) - س : طبع و طالع ، ض : طبع و عادت ، ب : زانكه طبع و تابع ، ب : طبع و خواهش
( 10 ) - ب : مرد را
( 11 ) - م : خصم دشمن
( 12 ) - ب : دوستى بود كانا
( 13 ) - ب : گر
( 14 ) - ب : از آهو