به فدا كرد زر هرآنچه بماند * مستحق را ز رنج و غم برهاند
گفت درويش را دهم دينار * كه مرا شاد كرد نيكويار
بىحضور من اين چنين سره مرد * مال من زان خويش فرق نكرد
جمله « 1 » درويش را دهم مالم * از چنين دوستى چرا نالم
هست شكرانهء كنون « 2 » در خورد * زانكه در مال من تصرّف كرد
دوستان اى پسر چنين بودند * كز مراعات هم نياسودند
مال و جان دوست را فدى كردند * راحت دوستان غذى « 3 » كردند
تو به دانگى « 4 » درم كه دوست برد * سينهات همچو مار « 5 » پوست درد
دور ايام و تاب « 6 » دادن پوست * گر بزر خوب شد نباشد دوست « 7 »
چون كنى « 8 » خيره دوستى دعوى * همه گفتار هرزه بىمعنى
دوست كز كاس و كاسه « 9 » دور بود * از سپاس و سپاسه « 10 » دور بود
با بد و نيك وقت داد و ستد * نكند هيج نيك هرگز بد
دوست را گر ز هم بدرّى « 11 » پوست * گر كند آه او نباشد دوست « 12 »
ور بگوئى « 13 » بدوست برجه هين * گويدت « 14 » تا كجا بگو بنشين
يار بد دشمنست روياروى « 15 » * تو ازين يار زود دست بشوى « 16 »
يار بد همچو تيغ ديداريست « 17 » * نرم و تيزست و روشن و تاريست « 18 »
هامش
( 1 ) - م : گفت ، ب : همه
( 2 ) - ب : شكرانهام كنون ، ل : شكرانهء چنين
( 3 ) - ب : راحت دوست را غذا
( 4 ) - ل : تو بدانگ
( 5 ) - ب : نار
( 6 ) - م : دور ايام تاب
( 7 ) - در - س : اين بيت بدين صورتست :دور ايام و بار دادن دوست * بوتهء دشمنان و كورهء اوست( 8 ) - چ : چكنى
( 9 ) - خ : كاس و كيسه ، ى : كيس و كاسه
( 10 ) - ب : سبوس و سباس ، چ : از سپاس و سبوسه ، خ : از لباس و لبيسه
( 11 ) - ل : گر ز زخم درى
( 12 ) - ذ : او ندارد دوست
( 13 ) - س : ور تو گوئى
( 14 ) - ب : گويدت ، م : گويد او
( 15 ) - چ : روباروى
( 16 ) - ب : از چنين يار زود دورى جوى ، خ : تو از اين يار زود . . .
( 17 ) - چ : ديدار است
( 18 ) - چ : تار است