فى تسلى قلوب الاخوة و الاخوات
شوى خود را زنى « 1 » بديد دژم * تنگدل شد بشوى گفت « 2 » اين غم
گر براى منست بادى « 3 » شاد * ور براى دل است پيشت باد
از پى نان مريز آب از روى * بو حبيشى ز بو غياث « 4 » مجوى
آبروى از براى نان برود * طمع نان بود كه جان برود
چون نه نيكى نه قابل نيكى * تو و كاكا و كوكو و كىكى
زهد عيسى و حرص قارون بين * گفت در شأن آن و در حق اين
و رفعنا به نردبان نياز * فخسفنا ز سر نشيبى آز « 5 »
آن « 6 » بزهد آسمان گرفته به ناز * وين شده خاك خورده « 7 » از پى آز
عقل و جان گفته از پى زر و سيم « 8 » * ان ربّى بكيدهن عليم
آفت آدمى ز دنيى دان * راحت جان « 9 » و تن ز عقبى « 10 » دان
مرد خرسند مير كوى بود * كه طمع زنگ آب روى بود « 11 »
درنگر بىمزاج و خاطر دون « 12 » * زين دو معنى بعيسى و قارون « 13 »
قصهء يوسف ار ندانى تو * چون ز قرآن همىنخوانى « 14 » تو
چون ز زن بود آفت و المش * راند قران بكام « 15 » او قلمش
مرد دنيى كرامتى « 16 » نبود * قيمتى جز قيامتى نبود
گر ترا خشم و آز بگذارد * بر زمين « 17 » مورى از تو نازارد
ار چنانى « 18 » مباركت باد آن * ورنه اين كن وزو جهان « 19 » بستان
هامش
( 1 ) - چ : زنى ، م : زنش
( 2 ) - و : بشوى خود گفت
( 3 ) - س : منست بادى ، م : تنست بارى
( 4 ) - س : بو حبيشى به بو غياث ، م : بو حبيشه به بو غياث ، ب : بو حبيشى ز بو غياث ، ل : بو خبيثى ، ذ : بو خبيث
( 5 ) - دو مصرع اين بيت در نسخهء - م - و بعض نسخ ديگر مقدم و مؤخر است
( 6 ) - ب : اين
( 7 ) - ب : خاكخوارى
( 8 ) - م : عقل بيزار گشته از زر و سيم
( 9 ) - م : دل
( 10 ) - م : بعقبى
( 11 ) - م : ديگ آبروى بود ، س : كه طمع زنگ آبروى بود ، چ : مرد طامع بىآبروى بود
( 12 ) - ل : بىمزاج خاطر و دم
( 13 ) - ل : بعيسى مريم ، ذ : بعيسى و بلعم
( 14 ) - ذ : بخوانى
( 15 ) - ى : بنام
( 16 ) - س : گر آفتى
( 17 ) - كم : در جهان
( 18 ) - ل : گر چنانى ، ب : آنچنانى ، چ : آن جهان
( 19 ) - ل : و زين جهان