ورنه از حرص گندمى پى خورد « 1 » * گرد خود همچو آسيا مىگرد « 2 »
حرص را برنه از قناعت بند * وانگه از دور « 3 » او گرى و تو خند
باب نسيان تمام گشت سخن * سخن آرم ز دوست وز دشمن
فصل فى الحكمة ذكر الحكمة احكم فانها بين الكائنات حكم مثل الاحباب و الاعداء كمثل الدواء و الداء در دوستى و دشمنى
مردم از زيركان « 4 » دژم نشود * مهر كز عقل بود كم نشود
مهر « 5 » جاهل چو مهرهگردانست * مهر كز عقل بود « 6 » مهر آنست
با هوا مهر و كين چه درخوردست * كه هوا گاه گرم و گه سردست
زانكه گردان و بىوفا باشد « 7 » * چون هوا مهر كز هوا باشد
با هوا خود بنيك و بد ماميز « 8 » * چون بياميختى سبك بگريز « 9 »
باز وقت وفا ز نيك و ز بد * نه خرد گردد و نه مهر « 10 » خرد
هست با عشق « 11 » حيلتى ديگر * صحبت « 12 » عشق علتى « 13 » ديگر
دوزخ آنجا كه « 14 » پرده بردارد * متقى دوست را بنگذارد « 15 »
داند آن جان كه نقش عينى نيست « 16 » * كالا خلاء چو ليت بينى « 17 » نيست
بغض كز سنتى بود دينست * مهر كز علتى بود كينست
تو و من كرد آدمى را دو « 18 » * بىمن « 19 » و تو تو من بوى من تو
هامش
( 1 ) - س : ورنه از حرص گندمى بىخورد ( چ : كت خورد ) ، ل : ورنه در حرص گندمى پر گرد
( 2 ) - ل : گرد خود همچو آسيا برگرد
( 3 ) - ل : از درد
( 4 ) - ل : از ديدگان
( 5 ) - چ : مرد
( 6 ) - خ : خاست
( 7 ) - ب : بينوا باشد
( 8 ) - ض : ماويز
( 9 ) - ور درآميختى ، ض : چون بياويختى سبك برخيز
( 10 ) - ب : نرود كينه و نه مهر ، م : نه خرد گردد و نه مرد
( 11 ) - س : هست عشق تو
( 12 ) - خ : صحت و ، ى : صحبت و
( 13 ) - ل : علت
( 14 ) - س : آن را كه ، چ : آنگه كه
( 15 ) - ل : نه بگذارد ، ى ، نيازارد
( 16 ) - ب : داند آنكس كه لوث بينى نيست چ : كه لوت بينى نيست
( 17 ) - ب : چو لوث بينى
( 18 ) - ل : كرد اودنى را دو
( 19 ) - م : نى من