همه برگرد درگهش بطواف * مرد سجادهباف و كستىباف « 1 »
ز ابلهان رازهاش پوشيده است * ليك عاقل همه نيوشيده است
نه همىگويدت فلك ز فراز « 2 » * كز خرد نردبان كن و برتاز « 3 »
همچو آدم براى آن دم را * نردبان ساز بام عالم را
در جهان خرد براى از خاك « 4 » * چه كنى كلبهء ميان كاواك « 5 »
زير اين پردهء كبود منو « 6 » * پند « 7 » اين راهب جهان « 8 » بشنو
كه همىگويد از زبان مرور « 9 » * كه بنگذارمت بغار غرور « 10 »
سه روانت ز نه ستيخ « 11 » كنم * همه اعضات چارميخ كنم
پيش از آن كت برآيد « 12 » اين مكار * برو اين هفت و چار و نه بگذار
كه عدد چون رسيد بر سرحد * روى بنمود بارگاه احد
دل ز دنيا و مهر او بگسل * ز آنكه بر جان سمست و در دل سل « 13 »
دنيى ار چه فراغت حاليست * آفتش فخر و كبر و محتاليست « 14 »
خردت خسرو « 15 » گزيده كند * باز آزت گداى ديده كند
زار ماندست مرد زى دنيا * نكند جست « 16 » را كرى دنيا
گر به چشم تو هست دختر خال « 17 » * هست مكروه و زشت باطن و زال « 18 »
مده از بهر لاف احمقوار * رخصت دين به رخصت دينار
دل بىبرگ را نوا « 19 » نورست * بىنياز از خداى و دين « 20 » دورست
هامش
( 1 ) - ل : بيهده لاف ، س : مرد سجادهبان كشتىباف ( ب : كستىباف )
( 2 ) - ل : بفراز
( 3 ) - ل : در تاز
( 4 ) - ل : برآى از ناز ، ب : براى از راز
( 5 ) - ل ، ب : پر از غماز
( 6 ) - س : منو ، م : مرو
( 7 ) - ب : پند ، م : بند
( 8 ) - ذ : جوان
( 9 ) - س : مروز ؟
( 10 ) - س : عروز ؟
( 11 ) - ب : سه بيخ ، كم : سبيخ
( 12 ) - ل : پس آيد
( 13 ) - ك : كه برآرد ترا بحاصل دل ( ذ : ز حاصل دل ) ، س : كى كدامى بكارد اندر دل
( 14 ) - س : آفتش كبر و فخر و محتاليست ، ل : كبر و عجب و محتاليست
( 15 ) - ب : مر تنت را خرد ، چ : مرتبت را خرد
( 16 ) - چ : چست ، خ : هيچ
( 17 ) - ب : حال
( 18 ) - ب : زشت حامل و زال ، چ : و ساحر زال ، م : ياطن و نال
( 19 ) - ذ : بىبرگ و بينوا
( 20 ) - ك : خداى دين