اين جهانيست دون و دونپرور « 1 » * وين سپهريست گوى و چوگانگر « 2 »
تو بر اين « 3 » مركز آن يزدان باش * خواه كو گوى و خواه « 4 » چوگان باش
چون تو يزدانپرستى از شيطان * ايمنى در جهان و با سامان
اخترانى كه عمر فرسايند « 5 » * تيزپايند كى ترا پايند « 6 »
اختران عمر آدمى شكرند * همه جز عمر آدمى نخورند
زير اين چرخ و گنبد « 7 » دوار * هست دى با بهار و گل با خار
چون « 8 » بهار زمانه بىدى نيست * عمر ما « 9 » جز هبا و لاشى نيست
هركجا اين بهار و دى باشد * بوى گل بىزكام كى باشد
هست پيمانهاء كون و فساد * آيد و هست و بود « 10 » بهر معاد
خلق را كيل « 11 » بيشوكم شدنى * رفته و آمدهست و آمدنى « 12 »
زين سه بدعهد شخص فرسودست * زين سه پيمانه خلق پيمودست « 13 »
گرچه آن گل بود خوش و تر و نغز * محتقن كرد گرمى « 14 » اندر مغز
بوى گل دان حيات اين عالم * موت همچون ز كام هر دو بهم
حكاية فى اصحاب الغفلة
آن چنان شد كه « 15 » در زمين هرى * ابلهى كرد رخ به برزگرى « 16 »
گفت با او ز روى نادانى * سبكى جست « 17 » در گرانجانى
گر ندارى همى تو خوار مرا * پنبه بىپنبهدانه كار مرا
هامش
( 1 ) - س : دون دونپرور
( 2 ) - س : چوگان خر ، ب : گوى چوگانگر
( 3 ) - ب : تو كزين
( 4 ) - س : كو گوى و خواه ، م : كو گوى باش
( 5 ) - س : عمر را سايد
( 6 ) - س : بهر پايندگى تو كى پايند
( 7 ) - چ : دور گنبد ، م : چرخ و گنبد
( 8 ) - م : اين
( 9 ) - ب : عمرها
( 10 ) - ب ، آيد و بود و هست ، ل : اندر آن بود وقت ، م : ايدر از هست و بود ، چ : انده از هست و بود
( 11 ) - س : خلق را گاه ، چ ، خلق آگاه
( 12 ) - چ : و آمده است آمدنى
( 13 ) - ل : چرخ پيموده است ، چ : خلق آسوده است ، ى : خلق بر سود است
( 14 ) - ل : مختفى كرد كرمى ، س : محتقن كرد گرمى
( 15 ) - ذ : آن شنيدى كه : ل : آنچنان بد كه
( 16 ) - ب : به ورزگرى ، ك ، به بذرگرى ، ل : رو به برزگرى
( 17 ) - ض : چيست