تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
جگرت گر ز تشنگيست « 1 » كباب * تا نجوئى ز ماهى فلك آب « 2 » ماهى تشنه كو فلك سپرد * خود همه آبروى مرد خورد « 3 » برّهء گرگسار را « 4 » بگذار * كو پلنگيست زشت و مردم « 5 » خوار اين همه ره برند غافل را « 6 » * گرچه رهبر بوند عاقل را « 7 » گل‌فروزند و دل‌گداز همه * زهر سوزند و دير « 8 » ساز همه خوب‌رويند و زشت‌پيوندند * همه گريان‌كنان و خوش « 9 » خنديد همه گندم‌نماى جوكارند « 10 » * همه گل صورتند و پرخارند همه عطار شكل و ناك دهند * همه بزاز روى و « 11 » دلق‌زهند گردن گردنان شكسته چو برق « 12 » * تيرباران‌كنان بغرب و بشرق « 13 » چون گل و نرگس ارچه برگذرند * بىعجب‌خند و « 14 » بيهده‌نگرند گرچه شاگرد حكم تقديرند * همه نقش « 15 » خيال و تزويرند تو نخواهى و بر تو « 16 » افشانند * تو بندهى « 17 » و از تو بستانند پايت از باد مانده خاك‌اندود * دست هريك ز جانت خون‌آلود بنه از گاو بار و از خر خرج * ندهند اسبت اين دوازده برج « 18 » دل از اين چرخ و گردشش « 19 » بردار * پاى را سر « 20 » بسى كند بردار تو ز تقدير گشت او غافل * باز تدبيرت او كند باطل
هامش
( 1 ) - س : ز آتش است ( 2 ) - س : تا ز ماهى فلك نجوئى آب ( ل : نجويد آب ) ، چ : تا ز دلو فلك نجوئى آب ، ب : تا ز حوت فلك نجوئى آب ( 3 ) - ذ : برد ، ب : خلق خورد ، چ ؟ خلق برد ( 4 ) - ب : گرگسان را ( 5 ) - ل : زشت مردم ( 6 ) - س : رهبراند عاقل را ( 7 ) - س : گرچه ره برتراند غافل را ، چ : رهبر زنند غافل را ( 8 ) - ب : ديو سوزاند و ديو ( 9 ) - ل : كنان خوش ( 10 ) - چ : جو دارند ، ذ : و جوكارند ( 11 ) - م : بر آرزوى ( 12 ) - س : ببستهء برق ( 13 ) - س : تيرتازان بغرب از مشرق ، چ : كند بغرب و بشرق ( 14 ) - ل ، نه عجب ، ب : بىعجب‌خند ( 15 ) - همه عين ( 16 ) - ك : كه بر تو ( 17 ) - س : بنبدهى ، ب : تو بندهى ( 18 ) - ك : ندهد دستت اين دوازده برج ( 19 ) - م : گردش ، چ : دل ز چرخ وز گردشش ( 20 ) - م - پاى با سر