آز پرباد « 1 » چون درو پيچى * كدخدائيست خانه پرهيچى « 2 »
هركه او آز را متابع گشت * بگذشت « 3 » از ثلاث و رابع گشت
به غرورى ببرده خواب همه * نان نداده ببرده آب همه
خلق ازين گرد خوان « 4 » ديرينه * ديده سيلى و هيچ سيرى نه « 5 »
تا قيامت نخورده مهمانش * يك شكم نان سير بر خوانش « 6 »
اين دو در « 7 » دوزخ از درون تو باز * صورتش سوى عقل شهوت و آز « 8 »
زين دو گر در فنا نپرهيزى « 9 » * در بقا از درونشان خيزى « 10 »
در شهوت و آز گويد
چيست دنيا و خلق و استظهار * خاكدانى پر از سگ و مردار
بهر يك خامش اين همه فرياد * بهر يك خاك توده اين همه باد
هست مهر زمانه با كينه « 11 » * سير دارد ميان لوزينه « 12 »
از پى گندمى درين عالم * چند باشى برهنه چون آدم
بهر گندم تو روح رنجه مدار * كآدم از بهر گندمى شد خوار
در جهان بنگر از پى رازش « 13 » * چه كنى رنگ و بوى غمازش
اين جهان زان جهان نمودارست * ليكن آن زنده اينت مردارست
چون يكى بحر دانش آن بشرف « 14 » * آخرش درج درّ « 15 » و اوّل كف « 16 »
خانهء دان شكسته زير و زبر * نقش ديوار پردرخت و سپر « 17 »
هامش
( 1 ) - ل : از پى آز
( 2 ) - ل : كدخدائيست ، چ : كه گدائيست خانه بر هيچى
( 3 ) - ب : درگذشت
( 4 ) - ذ : گرد نان
( 5 ) - خ : خورده سيلى ، خ : خورده بسيار ، ب : ديده سيلى و ليك سيرى نه
( 6 ) - ك : از خوانش
( 7 ) - س : اى دو در
( 8 ) - س : خلق شهوت آز ، چ : خلق و شهوت و آز ، ذ : عقل كينه و آز
( 9 ) - س : نپرهيزى ، م : بپرهيزى
( 10 ) - ض : از بقا هم درونشان چيزى
( 11 ) - م : پركينه
( 12 ) - ل : زهر دارد نهان گوزينه ، م ، س : سير دارد ميان گوزينه ، نسخ ديگر : لوزينه
( 13 ) - م : آزش ، س : رازش
( 14 ) - س : چون يكى بخردان نشان بشرف ، ب : جمله چون بحر دانشان بشرف
( 15 ) - س : درج دان
( 16 ) - م : در اول كف ، ب : و اول گفت
( 17 ) - س : پردرخت و ستبر ، م : پردرخت و سپر