تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
گرچه آبستنى ز دور ز من * او هم از مرگ تست آبستن جسم فربه مكن به لقمهء خوش * كاسب فربه چه شد « 1 » شود سركش روده كز باد گشت فربه و تر * به دو سوزن شود سبك « 2 » لاغر ابلهان مانده‌اند بر سر پل * پاى در گل دو دست اندر غل همه در آب « 3 » اين دو روزه نهاد * تازه و تر چو رودهء پرباد تو در اين خطهء فساد و فجور * از دل شاد مانده‌اى « 4 » رنجور گر تو هستى ز نسبت آدم * هم ز خود زاى با كمر « 5 » چو قلم اصل را هم باصل باز رسان * خوش به خوش بخش و ناخوشى به خسان « 6 » عقل و علمست آفت منحوس * پروبالست فتنهء طاوس هرچه گوئى نه در ره آدم * ديو و دد ديده گيرد « 7 » اندر دم كبك « 8 » سنت به بوستان نياز * كى درآيد چو « 9 » در خرامد باز گر سبك روح نيست دختر دين * هست اندر جهان « 10 » گران كابين نشود دل تهى ز پرگوئى « 11 » * پس تو خون را به خون چرا شوئى زان ترا گوشمال داد فلك * زير چرخ كيان فراز « 12 » سمك تا نگوئى جواب بو الحكمان * ور بگوئى چو كره گوى همان

اندر زهد ريائى

زهدورزى براى مردارى * پس چه گوئى كه من كيم بارى تو ازين زهد توبه جوى نصوح « 13 » * ورنه بيدل روى بعالم روح چو « 14 » تو سقمونيا خورى به نياز « 15 » * آنگه از ريدنت كه دارد باز در غم آن دمى كه رفت از دست * گرى و خون گرى كه جايش « 16 » هست
هامش
( 1 ) - م : اسب فربه شود ( 2 ) - ب : شود از سوزن سبك ، ذ : بسر سوزنى شو ( 3 ) - ب : از آب ( 4 ) - ل : شادمانهء ( 5 ) - م : تا كمر ( 6 ) - ك : مرسان ( 7 ) - ل : گردد ( 8 ) - ذ : ليك ( 9 ) - ب : درخور آيد كه ( 10 ) - ب : هست بارى چو كان ( 11 ) - ك : ز بدگوئى ( 12 ) - ك : قرار ( 13 ) - ك : جوى توبه نصوح ، ل : توبهء چو نصوح ( 14 ) - ل : چون ( 15 ) - ك : نيماز ، ب : به نماز ( 16 ) - م : كه جايت