گرچه آبستنى ز دور ز من * او هم از مرگ تست آبستن
جسم فربه مكن به لقمهء خوش * كاسب فربه چه شد « 1 » شود سركش
روده كز باد گشت فربه و تر * به دو سوزن شود سبك « 2 » لاغر
ابلهان ماندهاند بر سر پل * پاى در گل دو دست اندر غل
همه در آب « 3 » اين دو روزه نهاد * تازه و تر چو رودهء پرباد
تو در اين خطهء فساد و فجور * از دل شاد ماندهاى « 4 » رنجور
گر تو هستى ز نسبت آدم * هم ز خود زاى با كمر « 5 » چو قلم
اصل را هم باصل باز رسان * خوش به خوش بخش و ناخوشى به خسان « 6 »
عقل و علمست آفت منحوس * پروبالست فتنهء طاوس
هرچه گوئى نه در ره آدم * ديو و دد ديده گيرد « 7 » اندر دم
كبك « 8 » سنت به بوستان نياز * كى درآيد چو « 9 » در خرامد باز
گر سبك روح نيست دختر دين * هست اندر جهان « 10 » گران كابين
نشود دل تهى ز پرگوئى « 11 » * پس تو خون را به خون چرا شوئى
زان ترا گوشمال داد فلك * زير چرخ كيان فراز « 12 » سمك
تا نگوئى جواب بو الحكمان * ور بگوئى چو كره گوى همان
اندر زهد ريائى
زهدورزى براى مردارى * پس چه گوئى كه من كيم بارى
تو ازين زهد توبه جوى نصوح « 13 » * ورنه بيدل روى بعالم روح
چو « 14 » تو سقمونيا خورى به نياز « 15 » * آنگه از ريدنت كه دارد باز
در غم آن دمى كه رفت از دست * گرى و خون گرى كه جايش « 16 » هست
هامش
( 1 ) - م : اسب فربه شود
( 2 ) - ب : شود از سوزن سبك ، ذ : بسر سوزنى شو
( 3 ) - ب : از آب
( 4 ) - ل : شادمانهء
( 5 ) - م : تا كمر
( 6 ) - ك : مرسان
( 7 ) - ل : گردد
( 8 ) - ذ : ليك
( 9 ) - ب : درخور آيد كه
( 10 ) - ب : هست بارى چو كان
( 11 ) - ك : ز بدگوئى
( 12 ) - ك : قرار
( 13 ) - ك : جوى توبه نصوح ، ل : توبهء چو نصوح
( 14 ) - ل : چون
( 15 ) - ك : نيماز ، ب : به نماز
( 16 ) - م : كه جايت