تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
نيست با وى وفا « 1 » و معنى يار * ديده و آزموده‌اى « 2 » بسيار جهل خس را « 3 » پيامبرى « 4 » ندهد * آز كس را توانگرى ندهد آز چون آتشست و تن چو حطب * ز آتش و نى موافقت مطلب آز چون آتش است تن هيزم « 5 » * آب و آتش بهم چه آميزم « 6 » آز بسيار خوار و مستحلست « 7 » * پادشا صورت و گداى دلست چون سرابيست « 8 » آز تشنه فريب * همچو سيليست آز رخ به نشيب « 9 » خوردنش را چو كرد تشنه بسيج « 10 » * چون به دو دررسد نباشد « 11 » هيج هست چون معدهء معاويه آز * كه به خاك از تو دست دارد باز « 12 » آتشى را كه ديو جنباند * ايزدش جز به خاك ننشاند

در نكوهش حرص گويد

حرص بگذار و ز آز دست بدار * حرص و آزست مايهء تيمار حرص را ز آنكه قهر خواند إله * عاقل از وى بدان نساخت پناه « 13 » هركه او « 14 » حرص را امام كند * خواب و خور جملگى حرام كند « 15 » نقش « 16 » رنگين و هيچ جان نه درو * خوان « 17 » زرين و هيچ نان نه برو « 18 » حرص نقشيست هيچش اندر « 19 » زير * نكند هيچ هيچ كس را سير « 20 » هرك را ديو حرص مهمان برد * تو حقيقت شنو « 21 » كه گرسنه مرد
هامش
( 1 ) - ل : با او وفا ( 2 ) - خ : و آزموده‌ام ( 3 ) - ل : جهل كس را ( 4 ) - ب : پيمبرى ( 5 ) - ذ : دين هيزم ( 6 ) - م : درآميزم ، ب : چه آميزم ، چ : برآميزم ، ل : نياميزم ( 7 ) - خ : خوار مستحلست ( 8 ) - ل : سرابست ، چ : شرابيست ( 9 ) - ب : طالب آن چو سيل رخ به نشيب ، ذ : همچو سيلى است آزرو به نشيب ( 10 ) - س : چو تشنه كرد بسيج ( 11 ) - ل : نيابد ( 12 ) - س : از تو چنگ دارد باز ، ب : از تن تو گردد باز ( 13 ) - م :حرص را هيچ خواند قهر إله * زان ازو عاقلى نساخت پناهمتن مطابق نسخهء « س » است ( 14 ) - ب : گر كسى ( 15 ) - ب : خور را به خود حرام كند ( 16 ) - م : تنش ( 17 ) - ب : خوان ، م : خوانش ( 18 ) - س : درو ( 19 ) - م : هيج اندر زير ، ذ : هيجش اندر بر ( 20 ) - ذ : كس را سر ( 21 ) - خ : شمر