نيست با وى وفا « 1 » و معنى يار * ديده و آزمودهاى « 2 » بسيار
جهل خس را « 3 » پيامبرى « 4 » ندهد * آز كس را توانگرى ندهد
آز چون آتشست و تن چو حطب * ز آتش و نى موافقت مطلب
آز چون آتش است تن هيزم « 5 » * آب و آتش بهم چه آميزم « 6 »
آز بسيار خوار و مستحلست « 7 » * پادشا صورت و گداى دلست
چون سرابيست « 8 » آز تشنه فريب * همچو سيليست آز رخ به نشيب « 9 »
خوردنش را چو كرد تشنه بسيج « 10 » * چون به دو دررسد نباشد « 11 » هيج
هست چون معدهء معاويه آز * كه به خاك از تو دست دارد باز « 12 »
آتشى را كه ديو جنباند * ايزدش جز به خاك ننشاند
در نكوهش حرص گويد
حرص بگذار و ز آز دست بدار * حرص و آزست مايهء تيمار
حرص را ز آنكه قهر خواند إله * عاقل از وى بدان نساخت پناه « 13 »
هركه او « 14 » حرص را امام كند * خواب و خور جملگى حرام كند « 15 »
نقش « 16 » رنگين و هيچ جان نه درو * خوان « 17 » زرين و هيچ نان نه برو « 18 »
حرص نقشيست هيچش اندر « 19 » زير * نكند هيچ هيچ كس را سير « 20 »
هرك را ديو حرص مهمان برد * تو حقيقت شنو « 21 » كه گرسنه مرد
هامش
( 1 ) - ل : با او وفا
( 2 ) - خ : و آزمودهام
( 3 ) - ل : جهل كس را
( 4 ) - ب : پيمبرى
( 5 ) - ذ : دين هيزم
( 6 ) - م : درآميزم ، ب : چه آميزم ، چ : برآميزم ، ل : نياميزم
( 7 ) - خ : خوار مستحلست
( 8 ) - ل : سرابست ، چ : شرابيست
( 9 ) - ب : طالب آن چو سيل رخ به نشيب ، ذ : همچو سيلى است آزرو به نشيب
( 10 ) - س : چو تشنه كرد بسيج
( 11 ) - ل : نيابد
( 12 ) - س : از تو چنگ دارد باز ، ب : از تن تو گردد باز
( 13 ) - م :حرص را هيچ خواند قهر إله * زان ازو عاقلى نساخت پناهمتن مطابق نسخهء « س » است
( 14 ) - ب : گر كسى
( 15 ) - ب : خور را به خود حرام كند
( 16 ) - م : تنش
( 17 ) - ب : خوان ، م : خوانش
( 18 ) - س : درو
( 19 ) - م : هيج اندر زير ، ذ : هيجش اندر بر
( 20 ) - ذ : كس را سر
( 21 ) - خ : شمر