تو همىپوش همچو عامهء « 1 » خلق * عيب خود بهر بارنامهء خلق
پس بدان « 2 » تا هوا شود خشنود * عذر مىنه كه عقلم « 3 » اين فرمود
گرچه بر خود بپوشى از پى فرع * از درون شرم دار شرم از شرع
اين همه طمطراق بيهودست * عقل جز راستى نفرمودست
و آنكسانى كه مرد اين راهند * از نهاد زمانه آگاهند
ستم دوست را چو از در اوست * دوست دارند كه دوست دارد دوست
خشم « 4 » را از درون محمدوار * جز براى شكار شرع مدار
حرص را سر بزن بتيغ وفا * بخل را پى كن از صفاى « 5 » رضا
و آن خرانى كه بار گل بكشند « 6 » * شربت صرف كار « 7 » دل بچشند « 8 »
همه را بينى اندرين بنياد * ز آتش دل دماغها پرباد
چون « 9 » بر اين در نهاى « 10 » سپهدارى * كم ز سگبانئى مكن بارى « 11 »
گر نميرد چنين سگى « 12 » در تو * از سگى كم بوى بمحشر تو « 13 »
از صفات سگى تهى كن رگ * ورنه در رستخيز خيزى « 14 » سگ
كمتر از سگ مباش و حق بشناس * كه به يكلقمه دارد از تو سپاس
خشم را « 15 » دل مده بجاه و يسار « 16 » * سگ ديوانه بر درد هشيار « 17 »
بر عاقل « 18 » كه يافت عقل و بصر * فربهى ديگر و ورم ديگر
نبود چون بصير مرد ضرير * نيست حاجت مرا بدين تقرير
هامش
( 1 ) - چ : بهر جامهء
( 2 ) - س : بهر آن
( 3 ) - چ : عقل
( 4 ) - چ : جسم
( 5 ) - ب : از براى
( 6 ) - ذ : نكشند
( 7 ) - خ : صاف كام
( 8 ) - ذ : نچشند
( 9 ) - س : گر
( 10 ) - چ : چون تو بر تن نهء ، خ : چون تو در دين نهء
( 11 ) - س : كم ز سگبان نهء مگر بارى ، چ : كم ز سگ نيستى بكش بارى ، ب : كم ز سگبانئى . . . ، ل : كم ز سگيانى ، م : كم ز سگبانا
( 12 ) - س : گر نميرد همى هنر ، ل : گر نميرد سگ ستم ، چ ، گر بميرد همى هنر
( 13 ) - س : كم توى از سگى ، ب : كم بوى از سگى ، چ : از سگى كم نهء بمنخر تو
( 14 ) - پ : گردى - اين بيت در صفحه 318 نيز آمده است
( 15 ) - ت : جسم را
( 16 ) - ى : دل منه بجان بسيار
( 17 ) - ب : سگ چو ديوانه شد تو زو هشدار ، چ : سگ ديوانه بردرد هش دار
( 18 ) - ك : پير عاقل