اندر طلب بهشت به سالوسى
مرغ و حور از بهشت ابدانست * حكمت و دين « 1 » بهشت يزدانست
نبود جز جمال ايزد قوت * عاشقان را به جنت ملكوت
تو چه دانى كه مى چه گيرى « 2 » قوت * در چنين « 3 » دل كجا رسد ملكوت
ملكوت از پى « 4 » گدائى را * جان دهد از پى رضائى را
آنكه دربند حور و غلمانست * نيست خواجه كه از غلامانست
آنكه در صف بارگاه « 5 » ازل * مىسرايد چو عندليب غزل
چون گرفت از صفاى صفوت قوت « 6 » * ملك را باز داند « 7 » از ملكوت
چون ندارى مناهى اندر پيش * ز احتساب خرد بجو منديش
تو چه دانى بهشت يزدان چيست * چه شناسى « 8 » كه جنت جان چيست
كى برد شهوتت ترا به بهشت « 9 » * تات حور و قصور بايد و كشت
همچو بربط ز فسق و سيرت « 10 » زشت * چشمتان هشت « 11 » بهر هشت بهشت
اى بدل كرده دين به نامردى * چند ازين نان و چند ازين خوردى
دلى آخر « 12 » بدست كن روزى * كه درو باشدت ز دين سوزى
گيرم اينجا « 13 » ز ديوى وز وشى « 14 » * عيب خود بر همه همىپوشى « 15 »
چون رسى در جهان « 16 » بىچونى « 17 » * عيب گويد من اينكم چونى « 18 »
هامش
( 1 ) - م : حكمت دين
( 2 ) - ب : مى چه گيرى ، م : مى چه گيرد
( 3 ) - ب : با چنين ، س : يا چنين
( 4 ) - چ : ملكوت اين چنين
( 5 ) - م : در بارگاه صف ، خ : در صفو بارگاه
( 6 ) - چ : چون تو بردى ز عالم دين قوت
( 7 ) - چ : دانى
( 8 ) - س : تو چه دانى
( 9 ) - ب : بسوى بهشت ، س ، به راه بهشت
( 10 ) - ب : رقيق و صورت ، س : رفيق و صورت ، خ : دقيق و صورت
( 11 ) - ب : جسمتان هست ، ذ : جسمشان هست ، خ : چشمشان چار
( 12 ) - س : غمى آخر ، خ : عمر آخر ، چ : عمرى آخر
( 13 ) - س : اينجا ، م : آنجا
( 14 ) - ز ديو از و زوشى ، خ : ز ديو روپوشى
( 15 ) - در نسخههاى ذ ، ل ، ض ، بجاى بيت متن اين بيت است :گيرم آنجا كه ( ل : اينجا چو ) كوزه بفروشى * عيب آن بر خرنده مىپوشى( 16 ) - ل : در سراى
( 17 ) - ج : بىروئى
( 18 ) - چ : گوئى