تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
كرده ابليس بهر طنازى * زين سخن بر بروت تو بازى در ميان ار « 1 » هزار كه باشد * مرگ يكدم چو خاك برپاشد « 2 » زين ترش بودنت در اين زندان * مرگ را كند كى شود دندان مه ز تو كه ز تو به پيش تو « 3 » مرد * تو بزى خوش « 4 » ترا كه يا رد برد مردگان را به گل سپردى تو * تو نميرى نه مرد خردى « 5 » تو خود ترا مرگ بسته كى گيرد * تو اميرى « 6 » امير كى ميرد

در بقا و فناى جسم و جان گويد

در جهانى كه عقل و ايمانست * مردن جسم زادن جانست تن فدا كن كه در جهان سخن * جان شود زنده چون بميرد تن روزى آخر ز چرخ پاينده « 7 » * هم تو سائى « 8 » و هم بساينده « 9 » گر ترا از حواس مرگ بريد * مرگ هم مرگ خود بخواهد ديد هاون ار چند چيزها سايد * هم بسوده شود چو وقت « 10 » آيد مرگ اگر ريخت خون ماده و نر « 11 » * هم بريزند خونش در محشر اى بهان را به بد بيازرده * و آنچه به بود « 12 » با بدان كرده « 13 » عمرت از آس آسمان سوده * تو دمى زو چنان « 14 » نياسوده بس بود زين سپس كنف كفنت * كه همىبرنتافت پيرهنت لعل را كآفتاب « 15 » پروردست * از همه آفتش جدا كردست شحنهء اوست آفتاب بلند * نرساند به دو نهيب و گزند چون همى ز اختران پذيرد قوت * خم نگيرد ز گوهران ياقوت
هامش
( 1 ) - ب : گر ( 2 ) - س : چو خاك ره باشد ، ب : چو كاه پر باشد ( 3 ) - م : و پيش ( 4 ) - ى : تو نميرى ( 5 ) - ل : تو نمردى نه مرد خوردى ( 6 ) - م : كى اميرى ( 7 ) - ل : ساينده ( 8 ) - س : تو بساتى ( 9 ) - م : ساينده ( 10 ) - ذ : چو مرگ ( 11 ) - ك : مرگ كر ريخت خون بادهء تر ( 12 ) - ل : بد بود ( 13 ) - م : خورده ( 14 ) - س : خود ز خود ، ب : زو چو او ( 15 ) - س : كآفتاب ، م : آفتاب
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 425 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى