كرده ابليس بهر طنازى * زين سخن بر بروت تو بازى
در ميان ار « 1 » هزار كه باشد * مرگ يكدم چو خاك برپاشد « 2 »
زين ترش بودنت در اين زندان * مرگ را كند كى شود دندان
مه ز تو كه ز تو به پيش تو « 3 » مرد * تو بزى خوش « 4 » ترا كه يا رد برد
مردگان را به گل سپردى تو * تو نميرى نه مرد خردى « 5 » تو
خود ترا مرگ بسته كى گيرد * تو اميرى « 6 » امير كى ميرد
در بقا و فناى جسم و جان گويد
در جهانى كه عقل و ايمانست * مردن جسم زادن جانست
تن فدا كن كه در جهان سخن * جان شود زنده چون بميرد تن
روزى آخر ز چرخ پاينده « 7 » * هم تو سائى « 8 » و هم بساينده « 9 »
گر ترا از حواس مرگ بريد * مرگ هم مرگ خود بخواهد ديد
هاون ار چند چيزها سايد * هم بسوده شود چو وقت « 10 » آيد
مرگ اگر ريخت خون ماده و نر « 11 » * هم بريزند خونش در محشر
اى بهان را به بد بيازرده * و آنچه به بود « 12 » با بدان كرده « 13 »
عمرت از آس آسمان سوده * تو دمى زو چنان « 14 » نياسوده
بس بود زين سپس كنف كفنت * كه همىبرنتافت پيرهنت
لعل را كآفتاب « 15 » پروردست * از همه آفتش جدا كردست
شحنهء اوست آفتاب بلند * نرساند به دو نهيب و گزند
چون همى ز اختران پذيرد قوت * خم نگيرد ز گوهران ياقوت
هامش
( 1 ) - ب : گر
( 2 ) - س : چو خاك ره باشد ، ب : چو كاه پر باشد
( 3 ) - م : و پيش
( 4 ) - ى : تو نميرى
( 5 ) - ل : تو نمردى نه مرد خوردى
( 6 ) - م : كى اميرى
( 7 ) - ل : ساينده
( 8 ) - س : تو بساتى
( 9 ) - م : ساينده
( 10 ) - ذ : چو مرگ
( 11 ) - ك : مرگ كر ريخت خون بادهء تر
( 12 ) - ل : بد بود
( 13 ) - م : خورده
( 14 ) - س : خود ز خود ، ب : زو چو او
( 15 ) - س : كآفتاب ، م : آفتاب