زان سيرهاء « 1 » يزدگرد « 2 » عزيز * كه شد از بخت بد همه ناچيز
در صفت موت بنىآدم از خاصه و عامه
زان بنىآدم از صغار و كبار * كه برآورده شد ز جمله دمار
زان بجاى اندرون خليدن نيش * بچه را در كنار مادر خويش
زان بريدن به منزل و به سفر * حلق برناء تازه پيش پدر
زان ربودن فكندن اندر نار « 3 » * مرد را « 4 » از دكان و از بازار
زان خصال « 5 » سران سمر كردن * زان كلاه كيان كمر « 6 » كردن
زان همه ملك با خلل كردن * زان همه خطبها بدل كردن
زان به ناگاه بردن از سر تخت * پاى بسته كشان دو صد بدبخت
تا چو بشنودى « 7 » از غرور مهى * دل بر اين عمر بىوفا ننهى
اين همه قصهها « 8 » از او بشنو * نازنينى مكن به دو بگرو
زين قفاهاء نرم و شيرين « 9 » كار * گردن اندر مدزد « 10 » مسخرهوار
تو ز روى هوا و پرهوسى « 11 » * وز پى فعل ناكسى و خسى « 12 »
آنچنان با غرور گشتى جفت * پيش تو مرگ خود كه يا رد گفت « 13 »
چه حديثست شاه كى ميرد * كى اجل حلق پادشاه گيرد
كى بود خاصه از درون « 14 » حصار * با امير اجل اجل را كار
از توام خوشتر آنكه « 15 » پيش اجل * از براى نفاق و زرق و دغل « 16 »
پيش بيمار همنفس با مرگ * گشته ريزان ز شاخ عمرش برگ
او كشيده « 17 » ز هفت عضوش « 18 » جان * تو همىگوئى « 19 » هفت كه به ميان
هامش
( 1 ) - ب : زان سراهاش ، ر : سمرهاى
( 2 ) - خ : يزدجرد
( 3 ) - س : اندر نار ، م : اندر تار
( 4 ) - ل : دزد را
( 5 ) - م : جمال ، س : خصال
( 6 ) - چ : زان دعاء شهان دگر
( 7 ) - س : نشنيدى ، ب : بشنيدى
( 8 ) - س : فصلها ، چ : فضلها
( 9 ) - ب : گرم شيرين ، ر : چرخ شيرين
( 10 ) - ب : مدوز ، ض : بدزد
( 11 ) - ب : و بوالهوسى
( 12 ) - ذ : كسى
( 13 ) - س : خود كه نتوان گفت
( 14 ) - ب : ز اندرون
( 15 ) - س : خوشترى كه
( 16 ) - م : زرق دغل ، ك : زرق و حيل ، ى : مكر و حيل
( 17 ) - م : او كشنده
( 18 ) - س : عضوت
( 19 ) - ل : تو همىگو كه