آنچه جد چون لعب همىشمرى « 1 » * و آنچه حق چون كذب همىشمرى « 2 »
لعب و بازى براى كودك راست * مرد با لاعبى « 3 » نيايد راست
گر بيابى « 4 » تو در اجل تاخير * نه ترا مسكنست قعر سعير
بسته با عقدهء تمنا عقد * توبهها نسيه « 5 » و گناهان نقد
فارغ از مرگ و ايمن از تخويف * جرم حالى و توبه در تسويف
تو ز احوال خويش محجوبى * زان طلبكار مرد مقلوبى
وه كه چون آمدى برون ز نهفت * چند وا حسرتات « 6 » بايد گفت
حكايت مرد يخفروش التمثل فى دار الغرور
مثلت هست در سراى غرور * مثل « 7 » يخفروش نيشابور
در تموز آن يخك نهاده به پيش * كس خريدار نى « 8 » و او درويش
هرچه زر داشت او بيخ درباخت * آفتاب تموز يخ بگداخت
يخگدازان شده ز گرمى و مرد * با دلى دردناك « 9 » و با دم سرد
زانكه عمر گذشته باقى داشت * آفتاب تموزيش نگذاشت
اين همىگفت و اشك مىباريد « 10 » * كه بسى مان نماند و كس نخريد
قيمت روزگار آسانى * بسر روزگار اگر دانى
چيست عقل اوّل اين جهان ديدن * پس به حسبت برين جهان ريدن « 11 »
برگ دنيا خرد نبپسندد * مرگ بر برگ اين جهان خندد
چون نترسى تو از اجل خردى « 12 » * آن ز غفلت شمر نه از « 13 » مردى
هامش
( 1 ) - س : چون همى لعب سپرى
( 2 ) - ر : صدقست كذب مىنگرى
( 3 ) - ل : مرد را لاعبى
( 4 ) - ل : گر نيابى
( 5 ) - كم : توبه در نسيه
( 6 ) - س : چند يا حسرتات ، ب : بس كه وا حسرتات
( 7 ) - ى : راست ، س : همچنان ، چ : همچو آن ، در يكى از نسخ حديقهء كتابخانهء آستان قدس : حال آن
( 8 ) - م : نه
( 9 ) - چ : با دل پر ز داغ
( 10 ) - ى : زار مىناليد
( 11 ) - ل : بخست . . . ديدن
( 12 ) - س : خوردى ، م : خردى
( 13 ) - ى : شناس نز