تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
آنچه جد چون لعب همىشمرى « 1 » * و آنچه حق چون كذب همىشمرى « 2 » لعب و بازى براى كودك راست * مرد با لاعبى « 3 » نيايد راست گر بيابى « 4 » تو در اجل تاخير * نه ترا مسكنست قعر سعير بسته با عقدهء تمنا عقد * توبه‌ها نسيه « 5 » و گناهان نقد فارغ از مرگ و ايمن از تخويف * جرم حالى و توبه در تسويف تو ز احوال خويش محجوبى * زان طلبكار مرد مقلوبى وه كه چون آمدى برون ز نهفت * چند وا حسرتات « 6 » بايد گفت

حكايت مرد يخ‌فروش التمثل فى دار الغرور

مثلت هست در سراى غرور * مثل « 7 » يخ‌فروش نيشابور در تموز آن يخك نهاده به پيش * كس خريدار نى « 8 » و او درويش هرچه زر داشت او بيخ درباخت * آفتاب تموز يخ بگداخت يخ‌گدازان شده ز گرمى و مرد * با دلى دردناك « 9 » و با دم سرد زانكه عمر گذشته باقى داشت * آفتاب تموزيش نگذاشت اين همىگفت و اشك مىباريد « 10 » * كه بسى مان نماند و كس نخريد قيمت روزگار آسانى * بسر روزگار اگر دانى چيست عقل اوّل اين جهان ديدن * پس به حسبت برين جهان ريدن « 11 » برگ دنيا خرد نبپسندد * مرگ بر برگ اين جهان خندد چون نترسى تو از اجل خردى « 12 » * آن ز غفلت شمر نه از « 13 » مردى
هامش
( 1 ) - س : چون همى لعب سپرى ( 2 ) - ر : صدقست كذب مىنگرى ( 3 ) - ل : مرد را لاعبى ( 4 ) - ل : گر نيابى ( 5 ) - كم : توبه در نسيه ( 6 ) - س : چند يا حسرتات ، ب : بس كه وا حسرتات ( 7 ) - ى : راست ، س : همچنان ، چ : همچو آن ، در يكى از نسخ حديقهء كتابخانهء آستان قدس : حال آن ( 8 ) - م : نه ( 9 ) - چ : با دل پر ز داغ ( 10 ) - ى : زار مىناليد ( 11 ) - ل : بخست . . . ديدن ( 12 ) - س : خوردى ، م : خردى ( 13 ) - ى : شناس نز