كى « 1 » كنف باشد از بلاى تبت * كه كفنباف تست « 2 » روز و شبت
چندت اندوه پيرهن باشد * بو كت آن پيرهن كفن باشد
تو به درزى شده به پيرهنت « 3 » * گازر آن دم « 4 » بكوفته كفنت
با تو اين طمطراق و لاف و هوس * تا دم آخرست همره و بس
بعد از آن يار « 5 » كفر و دينت بود * نيك و بد مونس و قرينت بود
نيك تو روضهاى شود ز نعيم * بد تو حفرهاى شود ز جحيم
تو ز حرص و حسد ميان سعير * گرد تو چون « 6 » سراى پرده اثير
با خودى از اثير چون گذرى * هيزمى از سعير چون گذرى
خويشتن را وداع كن رستى * عقد با حور بىگمان بستى
روح با حور فرد جفت شود * تنت در زير گل نهفت شود
بر گناهان همىكنى اصرار * خويشتن را ز مردگان انگار
خانه را گور ساز و دل « 7 » را خصم * در و ديوار خاك و گل را رسم
همه فعل تو از تو كرده سؤال * يافته گوشمال و خورده دوال
يكبهيك كرده را جزا ديده * وز شفيعان طمع تو « 8 » ببريده
ناقد فعل تو عليم و بصير * تو ز احوال خويش گشته ضرير
برگرفته حجاب بار خدا * روز پاداش فعل و « 9 » روز جزا
اى فكنده بجهل و سيرت زشت « 10 » * رو به اندر رز و ملخ در كشت
آرزوى ضياع و اسبابت * روز آبت ببرد و شب خوابت
آرزو را به زير پاى درآر * هوس و آرزو بره بگذار
كار زو و هوس كسى « 11 » جويد * كو همه « 12 » راه بىخودى پويد
هامش
( 1 ) - م : كه
( 2 ) - چ : باز تست
( 3 ) - م : به پيراهنت
( 4 ) - ذ : آنجا
( 5 ) - چ : راه
( 6 ) - ذ : كرده همچون
( 7 ) - ل : ساز دل
( 8 ) - م : تو طمع ، ل : طماع ، ب : طمع تو
( 9 ) - ل : پاداش خويش و
( 10 ) - س : بجهل و جور و سرشت ، ب : بجهل و خوى سرشت ، چ : بجهل خور سرشت
( 11 ) - ك : آرزو را هوس كجا ، خ : آرزو و هوس كجا
( 12 ) - ت : آنكه او