الباب السابع فصل فى الغرور و الغفلة و النسيان و حبّ الامانى و التهور فى امور الدنيا و نسيان الموت و البعث و النشر در بيهوده خنديدن
خنده هرزهكار غمر بود * خندهء برق را چه عمر بود
بيخ عمرت زمانه بركنده * چون همه ابلهان تو و خنده « 1 »
آنكه را لحد و حفره كنده « 2 » بود * مرو را خود چه جاى خنده بود
مكن اى دوست در سراى عمل * عقل را خرج در غرور امل
نه چو مردى نماند « 3 » بوى و نگار * پس تو انگار مردى آن بگذار
ماه نو پروبال تو بركند * پس تو بر مه مخند بر خود خند
هر شبى كان زمانه بر تو شمرد * روز از زندگانى تو ببرد
در رخ ماه نو « 4 » كسى خندد * كه ازو سود مزد « 5 » بربندد
پس تو بارى چرا نگرئى خون « 6 » * كت ازو جان كمست و دام « 7 » افزون
غافلان خفته زيركان « 8 » نالان * خر به نالش « 9 » سزاتر از پالان
عاقلان « 10 » را چو روز معلومست * كه شب و روز غافلان شومست
سال چون مرحله است « 11 » و مه فرسنگ « 12 » * روز و شب كام زخم « 13 » و عرصهء تنگ
چون به منزل رسيد مرد از راه * از ره رفته پس شود « 14 » آگاه
باز پس خود نيايد « 15 » آنچه گذشت * درج اعمار تو زمان بنوشت
هامش
( 1 ) - ل : تو در خنده
( 2 ) - م : حذر كنند ، ب : لحد و حفره كنده
( 3 ) - چ : پس چو مردى بماند
( 4 ) - م : ماتو
( 5 ) - س : سود مزد ، ب : سود و مزد ، ل : سود و مايه ، م : سود توشه
( 6 ) - م : نگوئى چون
( 7 ) - م : نام ، چ : دم ، ب : دام
( 8 ) - م : راغبان خفته زاهدان ، س : غافلان خفته زيركان
( 9 ) - چ : ببالش
( 10 ) - چ : زيركان را
( 11 ) - چ : مرحل است
( 12 ) - ذ : ره فرسنگ
( 13 ) - خ : كام و زخم
( 14 ) - ب : پس شود ، م : زود گشت
( 15 ) - ل : باز چون پس نماند