حكايت
آن شنيدى كه به اسكندر راد * گفت در پيش مردمان استاد
كى شده فتنه بر جهانگيرى * غافل از روز مرگ وز پيرى
باز عمر تو چون كند پرواز * نبود با تو هيچ كس دمساز
هركسى گوشهء دگر گيرد * ور چه شاهى به بنده نپذيرد
در جهان بهتر از كمآزارى * هيج كارى تو تا نپندارى
عمر كركس از آن بود بسيار * كه نبيند كسى از او آزار
تا از او جانور نيازارد * جز بمردار سر فرونارد
باز اگر كبك را نكشتى زار * سال عمرش فزون شدى ز هزار
زانكه از كركس او ضعيفترست * طعمه و جاى او لطيفترست
هركه خون ريختن كند آغاز * زود ميرد بسان باشه و باز « 1 »
چون نمودم در اين سخن برهان * سخن آغاز كردم از نسيان
هامش
( 1 ) - صفحهء 179 نسخهء عكسى حديقهء كتابخانهء اسلامبول