گفت زاغك ببلبل اى بلبل * گشتى آخر تو ساكن از غلغل
اندرين ره چه بلبل است و چه زاغ * مر فلك را چه مشعله و چه چراغ « 1 »
حكايت
بود در شهر بلخ بقالى * بىكران داشت در دكان مالى
ز اهل حرفت فراشته گردن * چاپك اندر معاملت كردن
هم شكر داشت هم گل خوردن * عسل و خردل و خلّ اندر دن
ابلهى رفت تا شكر بخرد * چونكه بخريد سوى خانه برد « 2 »
مرد بقال را بداد درم * گفت شكر مرا بده بكرم
برد بقال دست زى ميزان * تا دهد شكر و برد فرمان
در ترازو نديد « 3 » صدگان سنگ * گشت دلتنگ از آن و كرد آهنگ
مرد بقال در ترازوى خويش * سنگ صدگان نهاد از كموبيش « 4 »
كرد از گل ترازو را پاسنگ « 5 » * تا شكر بدهدش مقابل « 6 » سنگ « 3 »
مرد ابله مگر كه گل خوردى * تن و جان را فداى گل كردى
از ترازو گلك « 7 » همىدزديد * مرد بقال نرم مىخنديد « 8 »
گفت مسكين خبر نمىدارد * كين زيانست و سود پندارد
هرچه گل كم كند « 9 » همى زين سر * شكرش كم شود سرى ديگر
مردمان جهان همه زينسان * گشته از بهر سود جفت زيان
خويشتن را بباد برداده * آن جهان را بدين « 10 » جهان داده
هامش
( 1 ) - صفحهء 174 نسخهء عكسى حديقهء كتابخانهء اسلامبول
( 2 ) - خ : از غم و درد و رنج دل برهد ، س : بخرد شكر و به خانه برد
( 3 ) - خ : نديد ، م : بديد
( 4 ) - در نسخهء - س - بجاى اين دو بيت يك بيت به صورت زير استمرد بقال از براى درنگ * گل خوردن نهاد در پا سنگ( 5 ) - ب : كه از ان گل كمى كند پا سنگ ، خ : گرد از گل ترازو او پاسنگ
( 6 ) - خ : برابر
( 7 ) - ذ : از ترازوى گل
( 8 ) - ح : نرم مىخنديد ، م : خوش همى
( 9 ) - خ : گل كم شود
( 10 ) - خ : آن جهان را بدين جهان ، م : اين جهان را بدان