تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
گفت زاغك ببلبل اى بلبل * گشتى آخر تو ساكن از غلغل اندرين ره چه بلبل است و چه زاغ * مر فلك را چه مشعله و چه چراغ « 1 »

حكايت

بود در شهر بلخ بقالى * بىكران داشت در دكان مالى ز اهل حرفت فراشته گردن * چاپك اندر معاملت كردن هم شكر داشت هم گل خوردن * عسل و خردل و خلّ اندر دن ابلهى رفت تا شكر بخرد * چونكه بخريد سوى خانه برد « 2 » مرد بقال را بداد درم * گفت شكر مرا بده بكرم برد بقال دست زى ميزان * تا دهد شكر و برد فرمان در ترازو نديد « 3 » صدگان سنگ * گشت دلتنگ از آن و كرد آهنگ مرد بقال در ترازوى خويش * سنگ صدگان نهاد از كم‌وبيش « 4 » كرد از گل ترازو را پاسنگ « 5 » * تا شكر بدهدش مقابل « 6 » سنگ « 3 » مرد ابله مگر كه گل خوردى * تن و جان را فداى گل كردى از ترازو گلك « 7 » همىدزديد * مرد بقال نرم مىخنديد « 8 » گفت مسكين خبر نمىدارد * كين زيانست و سود پندارد هرچه گل كم كند « 9 » همى زين سر * شكرش كم شود سرى ديگر مردمان جهان همه زين‌سان * گشته از بهر سود جفت زيان خويشتن را بباد برداده * آن جهان را بدين « 10 » جهان داده
هامش
( 1 ) - صفحهء 174 نسخهء عكسى حديقهء كتابخانهء اسلامبول ( 2 ) - خ : از غم و درد و رنج دل برهد ، س : بخرد شكر و به خانه برد ( 3 ) - خ : نديد ، م : بديد ( 4 ) - در نسخهء - س - بجاى اين دو بيت يك بيت به صورت زير استمرد بقال از براى درنگ * گل خوردن نهاد در پا سنگ( 5 ) - ب : كه از ان گل كمى كند پا سنگ ، خ : گرد از گل ترازو او پاسنگ ( 6 ) - خ : برابر ( 7 ) - ذ : از ترازوى گل ( 8 ) - ح : نرم مىخنديد ، م : خوش همى ( 9 ) - خ : گل كم شود ( 10 ) - خ : آن جهان را بدين جهان ، م : اين جهان را بدان
حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 411 | سيد محمد تقى مدرس رضوى / ابو المجد مجدود بن آدم سنائى غزنوى