حكايت
آن سليمان كه در جهان قدر * بود سلطان وقت و پيغامبر
برنشسته بد او بباد صبا * سوى مشرق شد او ز جابلسا
ديد در راه ناگه آب خورى * كشتزارى و پير برزگرى
كشت مىكرد و نرم مىتنديد * گاه بگريست و گاه مىخنديد
شد سليمان به دو سلامش كرد * پير كان ديد احترامش كرد
گفت هى كيستى كه دل شادى * برنشسته بمركب بادى
گفت اى پير من سليمانم * هر دو هستم نبى و سلطانم
زير امر منست ملك زمين * پرى و ديو بر يسار و يمين
ملكم اى پير مرز بىلافست * شرق تا شرق قاف تا قافست
پادشاهم بروم و چين و يمن * باد را بين شده مسخر من
گفت اين گرچه سخت بنيادست * نه نهادش نهاده بر بادست
هرچه بادى بود بباد شود * جان چكونه بباد شاد شود « 1 »
حكايت
گفت در وقت مرگ اسكندر * همه را خواند كهتر و مهتر
گفت اينك دو دست خود بستم * هين بگوئيد چيست در دستم
آن يكى گفت جوهرى دارى * وان دگر گفت گوهرى دارى
آن يكى گفت نامهء ملكست * وان دگر گفت خاتم ملكست
گفت نى نى كه جمله در غلطيت « 2 » * همه راه هوس همىطلبيت « 3 »
در زمان هر دودست خود بگشاد * گفت در دست نيستم جز باد
سالى سيسد « 3 » به ياد دارم من * زان همه عمر باد دارم من
هامش
( 1 ) - صفحهء 175 نسخهء حديقهء كتابخانهء اسلامبول
( 2 ) - كذا فى الاصل ، بجاى : در غلطيد و همىطلبيد
( 3 ) - كذا فى الاصل ، بجاى : سيصد