تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢

حكايت

آن سليمان كه در جهان قدر * بود سلطان وقت و پيغامبر برنشسته بد او بباد صبا * سوى مشرق شد او ز جابلسا ديد در راه ناگه آب خورى * كشتزارى و پير برزگرى كشت مىكرد و نرم مىتنديد * گاه بگريست و گاه مىخنديد شد سليمان به دو سلامش كرد * پير كان ديد احترامش كرد گفت هى كيستى كه دل شادى * برنشسته بمركب بادى گفت اى پير من سليمانم * هر دو هستم نبى و سلطانم زير امر منست ملك زمين * پرى و ديو بر يسار و يمين ملكم اى پير مرز بىلافست * شرق تا شرق قاف تا قافست پادشاهم بروم و چين و يمن * باد را بين شده مسخر من گفت اين گرچه سخت بنيادست * نه نهادش نهاده بر بادست هرچه بادى بود بباد شود * جان چكونه بباد شاد شود « 1 »

حكايت

گفت در وقت مرگ اسكندر * همه را خواند كهتر و مهتر گفت اينك دو دست خود بستم * هين بگوئيد چيست در دستم آن يكى گفت جوهرى دارى * وان دگر گفت گوهرى دارى آن يكى گفت نامهء ملكست * وان دگر گفت خاتم ملكست گفت نى نى كه جمله در غلطيت « 2 » * همه راه هوس همىطلبيت « 3 » در زمان هر دودست خود بگشاد * گفت در دست نيستم جز باد سالى سيسد « 3 » به ياد دارم من * زان همه عمر باد دارم من
هامش
( 1 ) - صفحهء 175 نسخهء حديقهء كتابخانهء اسلامبول ( 2 ) - كذا فى الاصل ، بجاى : در غلطيد و همىطلبيد ( 3 ) - كذا فى الاصل ، بجاى : سيصد