تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
سوزن اندر خليد در خايه * آن چنان كور جلف « 1 » بىمايه چون ز سوزن بجانش درد آمد * با دل خويش در نبرد آمد از دل آتش ز ديده باد آورد * علت جهل خويش ياد آورد هر زمان گفتى اى خداى غفور * هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زين عنا و غم فرج آر * در چنين غم مرا « 2 » نماند قرار سوزن تيز و خايهء نازك * برهانم بفضل خويش سبك كرد مردى در آن ميانه نگاه * گشت از آن ابلهى كور آكاه « 3 » گفتش اى ابله كذا و كذا * اى ترا جهل سال و ماه « 4 » غذى سوزن از دست بفكن و رستى « 5 » * كه ازين جهل جان « 6 » و دل خستى تو ز دنيا همان چنان نالى * كان چنان كوردل ز محتالى « 7 » دست ز دنيا بدار « 8 » تا برهى * خيره در كار خويش مىستهى گه به‌پاى از خودش بيندازى * گه دو دست از طمع به دو يازى مىنخواهى جهان و ليك بقول * اى همه قول تو نجس چون بول اى همه قول تو نفاق و دروغ * پيش دنيا تو گردن اندر يوغ خنك آن كز زمانه دست بداشت * حب دنيا بسوى دل نگذاشت درد دينست داروى مؤمن * كه به دو گردد از جحيم ايمن تكيه بر لذت جهان كردن * چيست اى خواجه خون دل خوردن وقت لذّت بترسى از سلطان * وقت عصيان نترسى از سبحان دل منه بر جهان بىمعنى * كه ثباتى ندارد اين دنيى

حكايت

آن شنيدى كه در ولايت شام * رفته بودند اشتران به چرام
هامش
( 1 ) - ل : جلف كور ( 2 ) - ب : گز چنين مختم ( 3 ) - ك : كور بىخرد آگاه ( 4 ) - ل : سال و ماه جهل ( 5 ) - چ : بفكتى رستى ( 6 ) - چ : جهل و جان ( 7 ) - ذ : ز مختالى ( 8 ) - ل : از وى بدار ، چ : ترك دنيا بگوى