سوزن اندر خليد در خايه * آن چنان كور جلف « 1 » بىمايه
چون ز سوزن بجانش درد آمد * با دل خويش در نبرد آمد
از دل آتش ز ديده باد آورد * علت جهل خويش ياد آورد
هر زمان گفتى اى خداى غفور * هستم اندر عنا و غم رنجور
مر مرا زين عنا و غم فرج آر * در چنين غم مرا « 2 » نماند قرار
سوزن تيز و خايهء نازك * برهانم بفضل خويش سبك
كرد مردى در آن ميانه نگاه * گشت از آن ابلهى كور آكاه « 3 »
گفتش اى ابله كذا و كذا * اى ترا جهل سال و ماه « 4 » غذى
سوزن از دست بفكن و رستى « 5 » * كه ازين جهل جان « 6 » و دل خستى
تو ز دنيا همان چنان نالى * كان چنان كوردل ز محتالى « 7 »
دست ز دنيا بدار « 8 » تا برهى * خيره در كار خويش مىستهى
گه بهپاى از خودش بيندازى * گه دو دست از طمع به دو يازى
مىنخواهى جهان و ليك بقول * اى همه قول تو نجس چون بول
اى همه قول تو نفاق و دروغ * پيش دنيا تو گردن اندر يوغ
خنك آن كز زمانه دست بداشت * حب دنيا بسوى دل نگذاشت
درد دينست داروى مؤمن * كه به دو گردد از جحيم ايمن
تكيه بر لذت جهان كردن * چيست اى خواجه خون دل خوردن
وقت لذّت بترسى از سلطان * وقت عصيان نترسى از سبحان
دل منه بر جهان بىمعنى * كه ثباتى ندارد اين دنيى
حكايت
آن شنيدى كه در ولايت شام * رفته بودند اشتران به چرام
هامش
( 1 ) - ل : جلف كور
( 2 ) - ب : گز چنين مختم
( 3 ) - ك : كور بىخرد آگاه
( 4 ) - ل : سال و ماه جهل
( 5 ) - چ : بفكتى رستى
( 6 ) - چ : جهل و جان
( 7 ) - ذ : ز مختالى
( 8 ) - ل : از وى بدار ، چ : ترك دنيا بگوى