آبت از روى برد و « 1 » عقل از راى * تو سوى نان هنوز « 2 » آتش پاى
آنكه نان رست « 3 » در دل و جانش * باد بىباده خورد « 4 » مهمانش
اندر صفت نقص دنيا
مال بر كف چو پيل بر كشتيست « 5 » * مال در دل چو آب « 6 » در كشتيست
مال مصلح چو آب زير سفن * كآيد از رفتنش كرامت تن
وان ممسك چو آب در فلكست * كه وجودش مقدم هلكست
مرد را چون دم « 7 » و درم باشد * آن نكوتر كه جود هم « 8 » باشد
تا به اينجاش « 9 » كس جگر نخورد * تا بدانجاى حسرتى نبرد « 10 »
ور چه در مال جز « 11 » لطافت نيست * ليك بودش بىاين دو آفت « 12 » نيست
كز حلال از زمانه « 13 » مشغولى * وز حرام از خداى « 14 » معزولى
پسر عوف را ز بهر حلال « 15 » * ببر مصطفى نبود « 16 » مجال
مرد دين باش و مال را يله كن * خيز « 17 » و دنيا به جملگى خله كن
نبود خود حكيم شبهت جوى * از طعام حلال « 18 » دست بشوى
گرچه زو جسم « 19 » را پناه بود * ليكن آن هم حجاب راه بود
در زر و سيم اگر كمالستى « 20 » * كى قرين سگ و دوالستى « 21 »
هامش
( 1 ) - س : رفت
( 2 ) - س : هنوزى
( 3 ) - ب : نانست
( 4 ) - م : باده نى باد خورد ، ب : باد بىباده داد
( 5 ) - ب : نيل ، چ : پيل در مستيست
( 6 ) - ب : چو پيل
( 7 ) - ل : مرد چون بادم
( 8 ) - چ : كه خير هم ، س : كه چيز هم ، ل : كه چند هم ، كه با كرم
( 9 ) - كم : تا بدينجاش ، چ : تا بآنجاش
( 10 ) - چ : نه بآنجاى حسرتى ببرد ، س : حيرتى ببرد
( 11 ) - چ : گرچه دنيا بجز
( 12 ) - س : بودنش بىدو آفت
( 13 ) - س : كز حلال از خداى ، چ : بحلال از خداى
( 14 ) - س : وز حرام از زمانه ، چ : به حرام از خداى
( 15 ) - ل : چون ز بهر جلال ، ذ : ز مال حلال
( 16 ) - ذ : نيافت
( 17 ) - ذ : چيز
( 18 ) - ب : از حلال زمانه
( 19 ) - ل : ژنده گر جسم ، چ : گرچه زو چشم
( 20 ) - ل : گر صوابستى
( 21 ) - س : سگ و جوالستى ، ل : دوابستى ، م : دوال استى