از پى دين و شغلپردازى * هيج در بسته نيست « 1 » در تازى
تا عمر شمع تازيان بفروخت « 2 » * كسرى اندر عجم چو هيمه بسوخت « 3 »
ملك عدلست و دين دل پردرد « 4 » * تازى و پارسى چه خواهد كرد
پارسى بهر كارسازى تست * تازى از بهر كرّه تازى « 5 » تست
گر بتازى كسى ملك بودى * بو الحكم خواجهء فلك بودى
تازى ار شرع را پناهستى * بو لهب آفتاب و ماهستى « 6 »
مرد را چون هنر نباشد « 7 » كم * چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم
بهر معنيست قدر تازى را * نز پى صورت مجازى را
هركه شد جان مصطفى را اهل * چكند ريش و سبلت « 8 » بو جهل
بهر معنيست صورت تازى * نه بدان تا تو خواجگى سازى
روح با عقل و علم داند « 9 » زيست * روح را پارسى و تازى چيست « 10 »
اين چنين جلف و بىادب زانى * كه تو تازى ادب همىخوانى
در بيان آنكه ادب به فارسى و عربى نيست
علمخوان تات جان قبول كند * كه ترا « 11 » فضل بو الفضول كند
بو لهب از زمين « 12 » يثرب بود * ليك قد قامت الصلا نشنود
بود سلمان خود از ديار عجم * بر در دين همىفشرد « 13 » قدم
علم كز بهر خود كنى بر دست * آب خواهد چو تشنگى « 14 » پيوست
كى شود بهر پارسى مهجور « 15 » * تاج منا ز فرق سلمان دور
هامش
( 1 ) - م : در نيست بسته
( 2 ) - س : نفروخت
( 3 ) - س : همى نى سوخت ، چ : همى به سوخت ، ل : بو الحكم در عرب نبى مىسوخت
( 4 ) - س : ملك و عدلست دين و دل بىدرد ، ب : پرورد
( 5 ) - ل : كرده بازى ، ك : كارسازى
( 6 ) - خ : آفت دما هستى
( 7 ) - چ : چو باشد
( 8 ) - چ : چه كند جان و صورت ، س : اهل چه كند ز صورت
( 9 ) - س : دارد
( 10 ) - س : چيست ، م : كيست
( 11 ) - چ : مر ترا ، س : كى ترا
( 12 ) - ل : از زمين ، م : در زمين
( 13 ) - چ : سيرد
( 14 ) - س : ز تشنگى
( 15 ) - چ : كى شد از بهر پارسى مقهور