چون برافكندهاى بر آب سپر * مىندارى بسان مست خبر
زورقى بر نقاب « 1 » در جيحون * كيست اين دختزادهء قارون
جامهء هفت رنگ چون طاوس * كيست اين مرد لقمه و سالوس « 2 »
نعره برداشته چو كبك از كوه * كيست اين هست عارفى به شكوه
به لگد بام خانه كرده خراب * كيست اين مدعى بىخور و خواب
پاى در خود زده چو مردم مست * چيست اين دست موزهء دل پست
خويشتن را لقب نهاده مسيح * وز دمش صد هزار سينه جريح
بر خود افسوس كرده چون دجال * كه بهنگام خرقه و گه حال
اين همه خشم و جنگ و ظلم و شرور « 3 » * دد و « 4 » ديواند در نقاب غرور
بسراى بقا از اين كشتى * مار و كژدم مبر بدين زشتى « 5 »
اين همه بدفعال و بىدينند * چه توان كرد مردمان اينند
عمر خود راى « 6 » خلق را بيند * خلق بىراى « 7 » خلق نگزيند
يا به عزلت به خوشدلى تن زن « 8 » * يا بدينها « 9 » بساز و جان مىكن
عزّ طلب كردنم ز همت و خوست « 10 » * كه نيم همچو سفلهخوارى دوست
اندر صفت ربيع و تشبيهات گويد ذكر الربيع يحيى القلوب الميتة و يشرح الصدور الضيقة
شكر انصاف بر زبان بهار * گفت بلبل « 11 » چو مردم « 12 » هشيار
شكر عدل « 13 » بهار پيش إله * دل گل « 14 » گويد از زبان گياه
هامش
( 1 ) - ك : با نقاب
( 2 ) - خ : خرقه و ناموس
( 3 ) - س : ظلم و نور و سرور ، چ : جاه و مال و عز و سرور
( 4 ) - س : دزد و
( 5 ) - چ : زشتى
( 6 ) - چ : عهد
( 7 ) - ب : راه بىراى ، چ : راه بيراه
( 8 ) - م : به جوش و بىتن زن ، چ : يا به خلوت به خوشدلى تن زن
( 9 ) - چ : يا بر اينها
( 10 ) - چ : ز همت خوست
( 11 ) - س : عالم
( 12 ) - ذ : بمردم
( 13 ) - م : شكر و عدل ، س : شكر عدل
( 14 ) - م : دل و گل ، س : دل گل