صورت آرزو چو طاوسست * بال مسعود و پاى منحوسست
هست نقش حسد سوى احرار * گرگ يوسف در و فريشتهخوار
هست شكل « 1 » ريا چو صورت شمع « 2 » * تبش او را و تابش اندر جمع « 3 »
هست در چشم كبر نقش و حشم « 4 » * شكل كناس و اكمه و ابكم
نقش اعجاب « 5 » هست در سينه * قبهء شش جهت در آيينه « 6 »
همه در نفس ناسپاس تواند * همه در پردهء حواس تواند
باش تا روىبند بگشايند * باش تا با تو در حديث آيند
تا كيان « 7 » را گرفتهء در بر * تا كيان « 7 » را نشاندهئى بر در
تا بميرى نكشته ايشان را * كم كنى ملك و ملك « 8 » خويشان را
چون روى « 9 » در جهان پاينده « 10 » * با تو آيند جملگى « 11 » زنده
از پى پنج روزه راهگذر * آبروى حيات « 12 » خويش مبر
شير مردان « 13 » كه رخ به خاك آرند * بره آورد جان پاك آرند
تو رهآورد چون بخواهى مرد « 14 » * دد و ديو و ستور خواهى برد « 15 »
آز و كبرست « 16 » و بخل و حقد و حسد « 17 » * شهوت و خشمت « 18 » از درون جسد « 19 »
هفت در دوزخند در پرده * عاقلان نامشان چنين كرده
مرد كز « 20 » هفت اين سراى نجست « 21 » * كى تواند ز هفت آنجا رست
دان كه در جانش تفت باشد تفت « 22 » * هركه يك هفت كرد از اين هر هفت « 23 »
هامش
( 1 ) - ب : نقش
( 2 ) - ل : حسد چو شعلهء شمع
( 3 ) - م : از پى جمع
( 4 ) - س : در جسم نقش كبر چو سم ، ل : هست در چشم كبر و نقش ، چ : هست در نقش شكل و كبر و نقم ( ك : لقم )
( 5 ) - ك : اعجاز
( 6 ) - س : ز آيينه
( 7 ) - ض : تا كى آن
( 8 ) - ل : نام و ننگ
( 9 ) - چ : شوى
( 10 ) - ل : در جهان همچو روح پاينده
( 11 ) - س : با تو مانند
( 12 ) - م : بقاى
( 13 ) - ب : رادمردان
( 14 ) - ل : چون نخواهى برد
( 15 ) - ل : مرد
( 16 ) - س : لذت و كبر
( 17 ) - ب : كينه و كبر و بغض و بخل و حسد
( 18 ) - چ : خشم
( 19 ) - م : حسد
( 20 ) - س : هركه از ، ذ : مرد كو
( 21 ) - ذ : بجست
( 22 ) - ك : نقب باشد نقب ، چ : تفت باشد تفت ، س : زانكه در جانش رهبراند چو رفت
( 23 ) - ل : هركه او هفت كرد زين هر هفت