گفت با آن جوان زن از دانش * آن چنان زن ز مرد به دانش
كاى جوان نيست مر ترا معلوم * كز كه ماندى در اين نظر محروم
اندرين موضع اى جوان ظريف « 1 » * آن به آيد كه اوست مرد عفيف
ويحك از خالقت نيايد « 2 » شرم * كه به يكسو فكندهاى آزرم
خالق تو به تو شده ناظر * تو بدل ناشده برش حاضر « 3 »
اين نه جاى تمتع و نظرست « 4 » * جاى ترسست و موضع خطرست
كردگار تو مر ترا نگران « 5 » * تو به شهوت متابع دگران
مرد را شرم به بهر كارى * نيست چون شرم مر ترا يارى « 6 »
شرم دار از خداى خالق بار * وانگه از خلق هيچ باك « 7 » مدار
هركه از كردگار ترسندهست * خلق عالم ازو هراسندهست
روز بار اى تن ار تو خواهى بار « 8 » * شرم دار از حرام « 9 » دست بدار
دوزخى در شكم كه اين آزست * سگى اندر جگر كه اين رازست « 10 »
در خرابى « 11 » نشسته كين چينست * رسم گبران « 12 » گرفته كين دينست
اژدهائى گرفته اندر بر « 13 » * چيست اين ملك و جاه و عزّ و ظفر « 14 »
داده كوران مست را زوبين « 15 » * چيست اين جاه علم « 16 » و قوت دين
از برون پاك وز درون « 17 » ناپاك * كيست « 18 » اين هست صوفئى چالاك
گربه بيرون سگ « 19 » از درون جوال * چيست اين كار كرد و كسب « 20 » حلال
با سگ و ديو كرده انبازى * چيست اين لشكرى و آن غازى
داده در دست دزد شمع و چراغ * چيست « 21 » اين شمع شرع نور دماغ « 22 »
هامش
( 1 ) - ك : شريف
( 2 ) - ك : نيامد
( 3 ) - م : حاضر ؟
( 4 ) - م : بطر است
( 5 ) - چ : مر مرا نگران
( 6 ) - چ : يارى ، م : بارى
( 7 ) - ض : شرم
( 8 ) - ل : يار
( 9 ) - ذ : از حرام و
( 10 ) - م : ناز است
( 11 ) - م : در خزانى
( 12 ) - ل : گبرى
( 13 ) - س : اژدهاى هزار سر در بر
( 14 ) - چ : جاه و ناز و خطر ، خ : با دو خطر
( 15 ) - چ : ژوبين
( 16 ) - ك : جاه و علم
( 17 ) - ل : وز درون ، م : وز برون
( 18 ) - ل : چيست
( 19 ) - ذ : برون و سگ
( 20 ) - س : كرد كسب
( 21 ) - چ : هست
( 22 ) - ذ : نور چراغ