روزگار تو از پى پنداشت * شادى شام برد و انده چاشت
زان همى رايگان بميرى « 1 » تو * كز پى لقمه در زحيرى تو
هركه چون عيسى از شره بجهد * از غم باد و بود خود برهد « 2 »
همنشين زمرهء ملك بيند * بام خود پنجمين « 3 » فلك بيند
اندرين حال پند من بپذير * تاج و تخت عدو ز ره برگير
عدوى تست دنيى ملعون * عقل خود را ز دام كن بيرون
با كه گويم كه غافلند از كار * اين شياطين بفعل و مردم « 4 » سار
چند گويم كه نيست يارى نيك * در تو مسموع نيست قول و ليك
فى ذم حب الدنيا و منع شرب الخمر
مى همىخور كنون ببوى بهار « 5 » * باش تا بردمد ز گور تو خار
اى چو فرعون شوم گردنكش * از ره آب رفته « 6 » در آتش
چه كنى در ميان رنج خمار * كار آبى كه آتش « 7 » آرد بار
زان چنان خون كه از لگد ريزند « 8 » * پس ز تابوت خم برانگيزند « 9 »
نه كه زنده شوى گزنده « 10 » شوى « 11 » * از لگد مردهء چه زنده « 12 » شوى « 11 »
چون چو « 13 » شيران بكرد خود نچرى * همچو روباه خون رز چه خورى
عشق « 14 » بيرون برد ترا ز خودى * بىخودى را بدان ز بىخردى
با خرد ميل سوى مل چه كنى * سپر خار « 15 » برگ گل چه كنى
آنكه دارد « 16 » خرد نخواهد مل * وانكه باشد حزين نبويد « 17 » گل
از پى « 18 » هوش برمگردان ميل * خاصه مستى و خانه بر ره سيل
هامش
( 1 ) - ذ : نميرى ، م : بميرى
( 2 ) - ل : خويش رهد
( 3 ) - ل : چارمين ، م : پنجمين
( 4 ) - ل : بفعل مردم
( 5 ) - ب : مل همىخور ببوى گل به بهار
( 6 ) - چ : رفته از راه آب
( 7 ) - چ : كارى آن چيست كآتش ، س : كار آن آب كآتش
( 8 ) - س : كه از كدو ريزد
( 9 ) - س : برانگيزد
( 10 ) - ب : نه گزيده شوى گزنده
( 11 ) - س : شود
( 12 ) - چ : كشتهء كه زنده ، كم : از لگد كشتهء چى زنده
( 13 ) - م : خون
( 14 ) - س : باده بيرون
( 15 ) - ل : ببر خار ، س : سپر خاك
( 16 ) - چ : آنكه خواهد
( 17 ) - ل : ببويد
( 18 ) - كم : از مى