چون بجستند سوزنى ديدند * بر زه دلق او بپرسيدند
كز پى چيست با تو اين سوزن * گفت كز « 1 » بهر ستر عورت من
كه بخلقان ز زينت خلقان * قانعم ورچه نيستم خاقان
تا بود زنده ژنده « 2 » پيراهن * هست محتاج رشته و سوزن
جمله گفتند خالق مائى * بر همه حالها تو دانائى
بر زه دلق سوزنى است ورا « 3 » * نيست زين بيش چيزى از « 4 » دنيا
ندى « 5 » آمد به دو ز ربّ رؤف * كه كنيدش در آن مكان موقوف
بوى دنيى همىدمد زين تن * چرخ چارم بود ورا مسكن
گرنه اين سوزنش بدى همراه * برسيدى به زير عرش إله
سوزنى روح را چو مانع گشت * بمكانى شريف قانع گشت
بازماند از مكان قرب و جلال « 6 » * سوزنى گشت روح را بوبال
اى جوانمرد پند من بپذير * دل ز دنيا و زينتش برگير
تا مرفّه بدان سراى رسى * بسرور و عز و بهاى « 7 » رسى
ورنه با خاك راه « 8 » گردى راست * راه عقبى ز راه هزل « 9 » جداست
زهر قاتل شناس دنيى را * رو تو پازهر ساز عقبى را
زانكه دنياپرست بر خيره * هست چون بتپرست دل تيره
حكايت روح اللّه عليه السلام و ترك دنيا و مكالمهء او با ابليس
در اثر خواندهام كه روح اللّه * شد بصحرا برون شبى ناگاه « 10 »
ساعتى چون برفت « 11 » خواب گرفت * بسوى خوابگه شتاب گرفت
سنگى افكنده ديد بالش ساخت * خواب را جفت گشت و بيش نتاخت « 12 »
هامش
( 1 ) - ب : كز ، ك : از
( 2 ) - ب : زنده رنده
( 3 ) - ذ : مرا
( 4 ) - ب : نيست چيزيش بيش از اين
( 5 ) - م : ندا
( 6 ) - چ : قرب جلال
( 7 ) - م : بسرور بفربهاى ، ذ : پاك زى حضرت خداى
( 8 ) - خ : تيره
( 9 ) - ب : ز راه كام
( 10 ) - ل : شبى برون ناگاه ، ب : شبى برون ناگه
( 11 ) - ذ : بعد يك ساعتش چو
( 12 ) - خ : يار گشت و جايش ساخت ، م : پيش بتاخت