خورده « 1 » بسيار مردم « 2 » كم دان * به يكى قى به مرده « 3 » چون حمدان
گنده گردد سراى و خانه ازو * معده كون گردد و بهانه « 4 » ازو
گر نبايدت چهره چون گل زرد * گرد افراط اكل بيش مگرد
گر به خوردن « 5 » شوى ز روح بعيد * كشتهء دوزخى بوى نه شهيد
روى « 6 » بسيار خوار بىنورست * كز گلو بنده « 7 » خواجگى دورست
مكن از دود شمع بىخردان * كاسهء سر بسان سوخته دان « 8 »
آب و نان خواستن ز سفلهء زشت « 9 » * چون دميدن بود به خاك انگشت
لقمهء گر كنى ز خوردن بيش « 10 » * هيضه آرد كليد گلخن پيش « 11 »
هاضمه چون به دو نپردازد * از گلو « 12 » گلخنى دگر سازد
باده چون باد در جهان « 13 » افكند « 14 » * هيضه بيكار « 15 » بر دهان افكند
مرد و زن را « 16 » كه حرص « 17 » كون و گلوست * نامشان كدخدا و كدبانوست
صحت تن « 18 » بودت در پرهيز « 19 » * از سر امتلا سبك « 20 » برخيز
همچو ماه « 21 » دو پيكر از تك و پوى * دربهدر هر دوان « 22 » و روى به روى
التمثيل فى ترك الدنيا و قصة روح الله و تجريده
روح را چون ببرد روح امين * چرخ چارم فزود ازو تزيين
داد مر جبرئيل را فرمان * خالق و كردگار هر دوجهان
كه بجوئيد « 23 » مرو را همه جاى * تا چه دارد ز نعمت « 24 » دنياى
هامش
( 1 ) - س : خورد
( 2 ) - ب : مردك ، ى : مردكى
( 3 ) - س : بمرد
( 4 ) - كم : گردد بهانه
( 5 ) - س : گر ز خوردن
( 6 ) - س : بود ، ك : ديو
( 7 ) - ل : بند
( 8 ) - س : سر بسان سوختگان ( كذا ) سوخته دان ، ذ : سر سيه چو سوخته دان ، م : سر سينه سوخته دان
( 9 ) - س : و زشت
( 10 ) - س : لقمهء گر كنى ز خوردن بيش ، ذ : گر خورى لقمهء ز عادت بيش
( 11 ) - ل : خويش
( 12 ) - س : از زنخ ك : وز زنخ
( 13 ) - ب : باده چون باد در زبان : ل : ماده چون باده در جهان
( 14 ) - س : فكند
( 15 ) - چ : هرزه بيكار ، ذ : هيضه تنكار
( 16 ) - ذ : مردمان را
( 17 ) - ل : ز حرص
( 18 ) - ذ : دين
( 19 ) - ل : از پرهيز
( 20 ) - ب : زره
( 21 ) - س : ماه ، م : شخص
( 22 ) - س : دربهدر هر دوان ، م : دربهدرها دوان
( 23 ) - ل : كه بجويند
( 24 ) - م : تا چه اوارارد آلت ؟