ساعتى خفت و زود شد بيدار * ديد ابليس را در آن هنجار
گفت اى رانده اى « 1 » سگ ملعون * بچه كار آمدى برم به فسون
جايگاهى « 2 » كه عصمت عيسى است * مر ترا كى در آن مكان مأوى است
گفت بر من تو زحمت « 3 » آوردى * در سرايم تصرّفى كردى
با من آخر تكلف از چه كنى * در سرايم تصرّف از چه كنى
ملك دنيا « 4 » همه سراى منست * جاى تو نيست ملك و جاى « 5 » منست
ملكت من به غصب « 6 » چون گيرى * تو به عصمت مرا زبون گيرى
گفت بر تو چه زحمت آوردم * قصد ملكت بگو كه كى كردم
گفت كين سنگ را كه بالش تست * نه ز دنياست چون گرفتى سست
عيسى آن سنگ را سبك بنداخت « 7 » * شخص ابليس زان سبب « 8 » بگداخت
گفت خود رستى و مرا راندى « 9 » * هر دوان را ز بند برهاندى
با تو زين پس مرا نباشد كار * ملكت من تو رو به من بگذار
تا چنين طالبى « 10 » تو دنيى را * كى توانى بديد عقبى را
رو ز دنيا طمع ببر يكسر * گهر و زرّ او تو خاك شمر
خاك بر سر هرآنكه دنيا خواست * مرد دنياپرست باد « 11 » هواست
هست بسيار خوار همچون گاو « 12 » * معده چون آسيا گلو چون ناو
گردد از راى ناصواب و سخيف « 13 » * خيره بسيار خوار گرد كنيف « 14 »
نه فلك را فروختى به دو نان * لقمه ده سير كم مزن بر خوان
تا ترا روزگار چون گويد * لقمه در معدهات برآشوبد
هامش
( 1 ) - ل : گفتش اى راندهء ، ب : گفتش اى رانده وى
( 2 ) - ذ : بلكه جائى
( 3 ) - ذ : رحمت
( 4 ) - ب : جمله دنيا
( 5 ) - ب : ملك جاى ، خ : بلكه جاى
( 6 ) - ب : بدست
( 7 ) - ل : انداخت
( 8 ) - ك : را سبك ، ب : از آن سبب
( 9 ) - ك : مرا خواندى
( 10 ) - چ : تابعى
( 11 ) - ك : خاك
( 12 ) - م : خوار را چون گاو
( 13 ) - ل : ناصواب نحيف
( 14 ) - ل : كثيف