شكر دارى شكر خور از پى نى « 1 » * صبر دارى صبر خور از پى قى « 2 »
حكايت و مثل فى لذة الدنيا مع شدة العقبى
آن بنشنيدهاى كه در راهى * آن مخنث چه گفت با داهى
كه همىشد پى گشاد « 3 » گره * بهر بيبى « 4 » بسوى زاهد ده
تا برو « 5 » ميوه سست شاخ شود * راه زادن برو فراخ شود
چون مخنث بديد هندو را * زو بپرسيد و او بگفت « 6 » او را
گفت بگذار ترّهات خسان « 7 » * شو به بىبى سلام من برسان
پس به بىبى بگوى كز ره « 8 » درد * با چنين كون هليله نتوان خورد
چون چشيدى حلاوت گادن * بكش اكنون مشقت زادن
تو ندانستهاى « 9 » كه خوردن كير * ننگ و نامى « 10 » ندارد اندر زير
سگ اگر جلد بودى و فربه * بىشكارى نگرددى در ديه « 11 »
غافلند از « 12 » نهاد خود مردم * هيج ندهند داد خود مردم
اندر مذمت بددلى و بددل
مثلست اين كه در عذابكده « 13 » * حد زده به بود كه بيم زده
مردم را بيم جان ز زخم بتر * وز دگر زخم تير و تيغ و تبر « 14 »
مرد را ار اجل كند تاسه « 15 » * مرگ با بددلست همكاسه
چون به حكم اجل نگرويدند « 16 » * دوزخ نقد بددلان ديدند
اندر آن صف كه زور دارد سود * مرد را مرغ دل نبايد بود
هامش
( 1 ) - چ : شكر خورى بىنى
( 2 ) - م : خور از پى نى
( 3 ) - م : بره گشاده ، ذ : براوفتاده
( 4 ) - ب : بىبى
( 5 ) - تا مگر ، ذ : تا بدم ، چ : تا به دو
( 6 ) - ذ : باز گفت
( 7 ) - س : كسان
( 8 ) - ذ : از ره ، ط : كه از ره
( 9 ) - ل : تو چه دانستهء
( 10 ) - س : نيكنامى
( 11 ) - س : اين شكارى ، ب : يك شكارى نماندى اندر ده
( 12 ) - ل : غافل اندر
( 13 ) - س : كى از عذابكده
( 14 ) - چ : زخم انده بتر كه زخم تبر
( 15 ) - خ : مرد كى از اجل كند تاسه
( 16 ) - چ : نگرديدند ، س : ازل نبگذيدند