اندر آنكه آدمى بس از اشياء و جهات پيدا آمد
از هوا و ز طبع در انسان * دعوت عقل « 1 » پستر « 2 » از همه دان
گر « 3 » پس از جسم « 4 » و جان درآيد دين * در مراتب عجب چه دارى اين « 5 »
دختر طفل را پى پيوند « 6 » * اولش لعبتست و پس فرزند
نه درآيد بوقت جنبش گل * گر به در بانگ وانگهى بلبل
داند آن كش دلى « 7 » خردمندست * كه از اين بانگ تا بدان « 8 » چندست
فرق دانند مردم هشيار * بانگ خر ز ارغنون و « 9 » موسيقار
اندر بيان ظلومى و جهولى انسان كما قال اللّه تعالى : وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا
هيج بد نامد « 10 » آدمى را پيش * از ظلومى و از جهولى خويش « 11 »
چه حديثست هرچه پيش آيد * همه از ظلم و جهل « 12 » خويش آيد
حقپسندست عالم و عادل « 13 » * بنده گه ظالمست و گه جاهل « 14 »
آدمى با گنه شكستهترست « 15 » * پاى طاوس چشمزخم پرست « 16 »
كآنكه گويد منم شده معصوم * اوست بر نفس خويشتن مىشوم
كآنكه « 17 » خود را شكسته دل بيند * خويشتن را بدل خجل بيند
اوست شايستهء خداى كريم * ايمن است از عذاب نار جحيم « 18 »
گفت داود را خداى جهان * كه منم ياور شكستهدلان
هامش
( 1 ) - چ : خلق
( 2 ) - ل : برتر ، س : پستر
( 3 ) - چ : كز
( 4 ) - ب : پى جسم
( 5 ) - ل : مدارى اين
( 6 ) - م : برين پيوند ، ب : پى پيوند ، ل : بر اين پيوند
( 7 ) - س : دل
( 8 ) - پ : تا از ان
( 9 ) - م : خر ز ارغنون ، ل : خر را ز بانگ
( 10 ) - س : بدنامى
( 11 ) - س : نيست از جهل و از ظلومى خويش ، م : بيش
( 12 ) - ب : جهل و ظلم
( 13 ) - چ : عادل و عالم
( 14 ) - ب : هم ظالمست و هم جاهل ، چ : گه جاهل است و گه ظالم
( 15 ) - س : شكست برست
( 16 ) - چ : زخم سر است
( 17 ) - ب : وانكه
( 18 ) - م : از عذاب و نار جحيم