گفت بدرود باش و رو « 1 » بفراز * زانكه من زير آب رفتم باز « 2 »
كه بعالم نهاد نسلى ره * كز سر « 3 » حيلت و ز شرّ و شره « 4 »
هم مرا زير آب نگذارند * هم ترا از هوا به پست « 5 » آرند
همه را جمله نيست گردانند * بر سباع و ددان « 6 » شهى رانند
كآدمى را بوهم دورانديش * جرمش از ما كمست و جرمش بيش « 7 »
حالشان از براى حيلهء ماست * عقلشان از پى عقيلهء ماست
كز دنائت « 8 » ز راه آهن و نى * گردد انباز حق بادنى شىء
آدمىزاده « 9 » نازنين باشد « 10 » * قهر و لطفش براى اين باشد « 11 »
گه به بانگى ضعيف كام شود * گه به دانگى خداى نام شود
به خسى سخت سر « 12 » شود بمجاز * به غمى سستپاى گردد باز
گاه تن برگذارد « 13 » از كيوان * گاه گردد ز خاركى حيران
سابقت زو نهفته در اوّل * خاتمت زو به مهر حكم ازل
گاه ايوان برد بچرخ چهار * گاه گردد ز نيم كرم افكار
گاه مسند نهد بر فرقد * وز حرير و قصب كند مرقد
گاه گردد به خون و خاك دفين * بستر از خاك وز خسك بالين
سابقت زو نهفته در راندن * خاتمت زو به مهر در خواندن « 14 »
آنكه ماندست سهمش از تقدير * وانكه رفتست بيمش از تيسير « 15 »
اين همه چيست صنعت تقدير * وان همه چيست حاصل تيسير
هامش
( 1 ) - ب : باش رو
( 2 ) - ب : كه شدم من بقعر دريا باز
( 3 ) - چ : كوست از
( 4 ) - م : ز شر شره
( 5 ) - س : از هوا به زير ، ل : از هوا فرود
( 6 ) - ذ : ددى ، ل : ددان ، م : دده
( 7 ) - س : از مامكست حرمش ، چ : جزمش ، كه : خرمش
( 8 ) - ب : كز دنيت ، ذ : كرد نارت
( 9 ) - ل : كادمى
( 10 ) - س : جانست
( 11 ) - س : بواسطهء زانست
( 12 ) - س : سستسر ، م : سختسر
( 13 ) - ب : تن را گذارد
( 14 ) - ب : از خواندن
( 15 ) - م : و ان همه چيست حاصل تيسير : چ : . . . بيمش از تقصير