بوته خود « 1 » گويدت چو پالودى « 2 » * كه زرى « 3 » يا مس زراندودى
گر بدى آتشت بپالايد * ور بدى صافى از تو آسايد « 4 »
چون رسيدى به آتش « 5 » موعود * خود بگويد كه « 6 » چند نى يا عود « 7 »
فى ذكر انساب البشر من اركان البشر
آدمى گرچه بر زمانه مهست * ز آدمى خام « 8 » ديو پخته بهست
نيست خامى مگر كم اندر كم * چون ره روميان خم اندر خم
كآدمىزاده « 9 » تا نشد مردم * گه پرى گه ددست گه كژدم
در زمانه ز هرچه جانورست * تا نشد پخته آدمى بترست
در انسانى و حيوانى گويد
هست تركيب نفس انسانى * نفسى و عقلى و هيولانى « 10 »
از دل و جان و نيروى فائت « 11 » * حد او حىّ « 12 » ناطق مائت « 13 »
گل و دل دان سرشتهء آدم * اين بر آن آن برين شده « 14 » درهم
هرچه جز مردمند يك رنگند * يا همه صلح يا همه جنگند
روح انسان عجايبيست عظيم * آدم از روح يافت اين تعظيم
بلعجب روح « 15 » روح انسانيست * كه در اين ديوخانه « 16 » زندانيست
گاه با امر سوى حق يازد « 17 » * گاه با خلق خالكى « 18 » بازد
فلكى زير « 19 » دست او پيوست * او خود از دست خويش هفت بدست « 20 »
هامش
( 1 ) - چ : بر تو خود
( 2 ) - س : چو ماخوذى
( 3 ) - س : كه زرى ، م : كه مسى
( 4 ) - ل : از تو نالايد ، م : از تو آسايد
( 5 ) - پ : به آتشى
( 6 ) - ب : بس بدانى تو
( 7 ) - ل : جندلى يا عود
( 8 ) - ب : زادم خام
( 9 ) - م : آدمى
( 10 ) - ل : عقل و جانى و هم هيولانى
( 11 ) - س : نيرو نابت
( 12 ) - س : حد اوحد
( 13 ) - م : ناطق امائت ، چ : ناطق و مائت ، ل : ناطق مائيت
( 14 ) - ب : اين بدان آن بدين نشد
( 15 ) - س : بوالعجب دان كه ، ب : بلعجب آنكه
( 16 ) - م : كه در اين سبزخانه ( ظ : شيرخانه ) ، چ : كه در اين خانه شير
( 17 ) - س : نازد
( 18 ) - م : خاككى ، س : خالكى ، چ : خانهگى ، ب : ديو خانگى ، ل : منجلى سازد
( 19 ) - م : فلك از زير ، س : فلكى زير ، ب : ملكى زير
( 20 ) - س : خويش باد بدست ، چ : مفت نرست ، ب : هفت پرست