پائى « 1 » اندر تن و يكى در جان « 2 » * متحير بمانده چون مرجان
گل و دل آدمى چو نخجير است « 3 » * هم زبونست و هم « 4 » زبونگيرست
گاه عاجز ضعيف تن ز تبى * گاه همچون سبع پر از شغبى
تن ضعيف و قوى دل آدمى است * آفريده تن از گل آدمى است
ليك دارد ميان گل گوهر * نيست از خلق مرو را همسر
اعتقاد « 5 » ترا بخير و بشر * جز قيامت مباد قيمت گر
نيست از بهر طامع و خائف * هيچ قيمتگرى چنو « 6 » منصف
نفخهء « 7 » صور سور « 8 » مردانست * هركه زان سور خورد مرد « 9 » آنست
راز اگر چون زمين نگهدارى * آسمانوار بهرهبردارى
روى « 10 » دل را خرد روان آمد * بهرهء چار طبع جان آمد
روح چون رفت خانه پاك بماند * كالبد در مغاك خاك بماند
هركه زين جرعه طافح و ثملست * عقل او شب چراغ روز دلست
در شب وصل پردهگر باشد * راز در روز پردهدر باشد
روز باشد قوىدل و غماز * با ضعيفان به شب به آيد راز
زانكه مقلوب روز زور بود * مرغ عيسى بروز كور بود
حكايت در اين معنى
پيش از آدم ز دست كوتاهى * دوستى داشت مرغ با ماهى
هريكى در مقام خود ساكن « 11 » * آن ز فخ فارغ اين « 12 » ز شست ايمن
آدمى در زمين چو بپراكند « 13 » * ماهى از مهر مرغ دل بركند
هامش
( 1 ) - پ : پاى
( 2 ) - ذ : از جان ، س : تابى اندر تن و گره در جان
( 3 ) - ل : ز نخجيرست
( 4 ) - ل : گه زبونست رگه
( 5 ) - ك : اعتماد
( 6 ) - ل : چو تو
( 7 ) - ل : نفحه
( 8 ) - ل : نفخهء مرد مرد
( 9 ) - س : آن سوز ديد مرد ، ى : هركه زان نفحه مرد مرد
( 10 ) - ب : روح
( 11 ) - س : ساكن ، م : ايمن
( 12 ) - ب : اين ز فخ فارغ آن
( 13 ) - م : پيراكند ، چ : بپراكند