تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
پائى « 1 » اندر تن و يكى در جان « 2 » * متحير بمانده چون مرجان گل و دل آدمى چو نخجير است « 3 » * هم زبونست و هم « 4 » زبون‌گيرست گاه عاجز ضعيف تن ز تبى * گاه همچون سبع پر از شغبى تن ضعيف و قوى دل آدمى است * آفريده تن از گل آدمى است ليك دارد ميان گل گوهر * نيست از خلق مرو را همسر اعتقاد « 5 » ترا بخير و بشر * جز قيامت مباد قيمت گر نيست از بهر طامع و خائف * هيچ قيمت‌گرى چنو « 6 » منصف نفخهء « 7 » صور سور « 8 » مردانست * هركه زان سور خورد مرد « 9 » آنست راز اگر چون زمين نگهدارى * آسمان‌وار بهره‌بردارى روى « 10 » دل را خرد روان آمد * بهرهء چار طبع جان آمد روح چون رفت خانه پاك بماند * كالبد در مغاك خاك بماند هركه زين جرعه طافح و ثملست * عقل او شب چراغ روز دلست در شب وصل پرده‌گر باشد * راز در روز پرده‌در باشد روز باشد قوىدل و غماز * با ضعيفان به شب به آيد راز زانكه مقلوب روز زور بود * مرغ عيسى بروز كور بود

حكايت در اين معنى

پيش از آدم ز دست كوتاهى * دوستى داشت مرغ با ماهى هريكى در مقام خود ساكن « 11 » * آن ز فخ فارغ اين « 12 » ز شست ايمن آدمى در زمين چو بپراكند « 13 » * ماهى از مهر مرغ دل بركند
هامش
( 1 ) - پ : پاى ( 2 ) - ذ : از جان ، س : تابى اندر تن و گره در جان ( 3 ) - ل : ز نخجيرست ( 4 ) - ل : گه زبونست رگه ( 5 ) - ك : اعتماد ( 6 ) - ل : چو تو ( 7 ) - ل : نفحه ( 8 ) - ل : نفخهء مرد مرد ( 9 ) - س : آن سوز ديد مرد ، ى : هركه زان نفحه مرد مرد ( 10 ) - ب : روح ( 11 ) - س : ساكن ، م : ايمن ( 12 ) - ب : اين ز فخ فارغ آن ( 13 ) - م : پيراكند ، چ : بپراكند