جان حق داد « 1 » جاودان ماند * زانكه حق داده باز نستاند
معرفت در دلت نهادهء اوست * باز كى گيرد آنچه دادهء اوست
كآنكه او خود سرشت خاك نكرد « 2 » * وانكه او خود نگاشت « 3 » پاك نكرد
زانكه حكمت بد « 4 » اقتضا نكند * هرچه حكمت كند هبا نكند
اندر صفت نفس بهيمى و انواع شهوات
سبب خشم و شهوت از لقمهست * آفت « 5 » ذهن و فطنت از لقمهست
مرد شهوتپرست را در خيم « 6 » * بتر از بتپرست خواند « 7 » حكيم
بندهء بطن و لذت و شهوات « 8 » * بتر از بندهء عزى و منات
كين ز خوف « 9 » از بدى نسازد ساز * و آن ز شهوت به بد گرايد باز « 10 »
خشم و شهوت « 11 » خصال « 12 » حيوانست * علم و حكمت كمال « 13 » انسانست
تو بگوهر « 14 » خليفهاى ز خداى * بر خرى و سگى « 15 » فرود مياى « 16 »
تا تو از خشم و آرزو « 17 » مستى * به خداى ار « 18 » تو آدمى هستى
كردهاى با دل و جكر در هم « 19 » * خشم ابليس و شهوت آدم
زين دو قوّت به گاه كام و نبرد « 20 » * بسباع و بهيمه ماند « 21 » مرد
عفت و حلم « 22 » آلت خردند « 23 » * شهوت و خشم آفت خردند « 24 »
نوم و يقظت كه ديد در يك مرد * زانكه اضداد جمع نتوان كرد
يا بود خفته يا بود بيدار * هر دو در يك سويعه « 25 » چشم مدار
هامش
( 1 ) - م : جانت حق داد
( 2 ) - ك : بكرد
( 3 ) - ل : نبشت
( 4 ) - ب : زانكه بد حكمت ، ل : زانكه خود حكمت
( 5 ) - س : آلت
( 6 ) - م : دژخيم ، س : درخيم
( 7 ) - ذ : خوانده ، س : بت را از بتپرست خواند
( 8 ) - ل : شهوت و لذات
( 9 ) - پ : كين ز خوى ، ل : كين به خود
( 10 ) - ك : به بت گرآيد باز
( 11 ) - س : خشم شهوت
( 12 ) - م : جمال ، ل : و بال
( 13 ) - ب : جمال
( 14 ) - م : تو به قوت
( 15 ) - ب : پسگى و خرى
( 16 ) - س : مه آى
( 17 ) - چ : تا تو از آز و آرزو
( 18 ) - ذ : به خداى از ، ل به خدا گر
( 19 ) - ذ : با هم
( 20 ) - ب : نام و نبرد ، ذ : خشم و نبرد
( 21 ) - چ : نازد
( 22 ) - م : عفوت سطوت ، چ : خفت و سطوت ، ك : عفت و حكم
( 23 ) - ك : خردست
( 24 ) - ك : خردست
( 25 ) - چ : سويده ، ى : سويفه