تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
مردم از نور جان شود جاويد * گل شود زر « 1 » ز تابش خورشيد جسم بىجان بسان « 2 » خاك انگار * ورچه عاليست چون مغاك انگار بىروانى شريف و جانى « 3 » پاك * چه بود جسم جز كه مشتى خاك خاك را مرتبت ز روح بود * ورنه بىروح خاك نوح بود خوان « 4 » جان ذروهء فلك باشد * مگس خوان « 5 » او ملك باشد جان تن هست و جان دين هر دو « 6 » * زنده اين از هوا « 7 » و آن از هو غذى جان تن ز جنبش « 8 » باد * غذى جان دين ز دانش و داد « 9 » جان پاكان غذاى پاك خورد * مار باشد كه باد و خاك « 10 » خورد آب جسم « 11 » تو باد و خاك « 12 » دهد * آب جان تو دين « 13 » پاك دهد جان نادان ز تن « 14 » غذا سازد * چون نيابد غذى « 15 » بنگدازد « 16 » جان ز دين گشته فربه و باقى « 17 » * عقل و دين تا شده است « 18 » چون ساقى حدثان را چه‌كار با قدم است * تارك او فروتر از قدم است حدثان خود پرير پيدا شد * با قدم عقل مست و شيدا شد جان ز تركيب داد و دانش خاست « 19 » * هركجا اين دو هست جان « 20 » آنجاست هرچه آن باعث « 21 » عبث باشد * نز قدم دان كه از حدث « 22 » باشد

در معنى آن گويد كه آنچه خاكى است به خاك باز شود

تنت از چرخ و طبع « 23 » دارد ساز * اين و آن ساز خويش خواهد باز
هامش
( 1 ) - ب : سنگ زر شد ( 2 ) - كم : نشان ( 3 ) - ب : بىروان شريف و جان ( 4 ) - ب : خوان ، م : جان ( 5 ) - م : خان ( 6 ) - ذ : جان و تن سست جان و تن هر دو ، ك : جان او هر دو ( 7 ) - ل : هوان ( 8 ) - ل : به جنبش ( 9 ) - ذ : دانش باد ، ل : به دانش و داد ( 10 ) - ذ : باد خاك ( 11 ) - ك : آب چشم ( 12 ) - ل : باد خاك ( 13 ) - م : آب دين تو جان ( 14 ) - ب : جان دانا ز دين ، ل : جان پاكان ز دين ( 15 ) - كم : غدا ( 16 ) - م : نه بگذارد ( 17 ) - ب : جان ز دين شد مرفه و باقى ( 18 ) - ب : عقل دين را شده است ، ل : عقل و دين را شده است ( 19 ) - ب : دانش راست ، ذ : دانش خواست ، س : جان تركيب داد رايش راست ، ك : چار تكبير داد رايش راست ( 20 ) - ذ : جاى ( 21 ) - س : هرچه از باعث ( 22 ) - ذ : خبث ( 23 ) - كم : تنت را طبع و چرخ