مردم از نور جان شود جاويد * گل شود زر « 1 » ز تابش خورشيد
جسم بىجان بسان « 2 » خاك انگار * ورچه عاليست چون مغاك انگار
بىروانى شريف و جانى « 3 » پاك * چه بود جسم جز كه مشتى خاك
خاك را مرتبت ز روح بود * ورنه بىروح خاك نوح بود
خوان « 4 » جان ذروهء فلك باشد * مگس خوان « 5 » او ملك باشد
جان تن هست و جان دين هر دو « 6 » * زنده اين از هوا « 7 » و آن از هو
غذى جان تن ز جنبش « 8 » باد * غذى جان دين ز دانش و داد « 9 »
جان پاكان غذاى پاك خورد * مار باشد كه باد و خاك « 10 » خورد
آب جسم « 11 » تو باد و خاك « 12 » دهد * آب جان تو دين « 13 » پاك دهد
جان نادان ز تن « 14 » غذا سازد * چون نيابد غذى « 15 » بنگدازد « 16 »
جان ز دين گشته فربه و باقى « 17 » * عقل و دين تا شده است « 18 » چون ساقى
حدثان را چهكار با قدم است * تارك او فروتر از قدم است
حدثان خود پرير پيدا شد * با قدم عقل مست و شيدا شد
جان ز تركيب داد و دانش خاست « 19 » * هركجا اين دو هست جان « 20 » آنجاست
هرچه آن باعث « 21 » عبث باشد * نز قدم دان كه از حدث « 22 » باشد
در معنى آن گويد كه آنچه خاكى است به خاك باز شود
تنت از چرخ و طبع « 23 » دارد ساز * اين و آن ساز خويش خواهد باز
هامش
( 1 ) - ب : سنگ زر شد
( 2 ) - كم : نشان
( 3 ) - ب : بىروان شريف و جان
( 4 ) - ب : خوان ، م : جان
( 5 ) - م : خان
( 6 ) - ذ : جان و تن سست جان و تن هر دو ، ك : جان او هر دو
( 7 ) - ل : هوان
( 8 ) - ل : به جنبش
( 9 ) - ذ : دانش باد ، ل : به دانش و داد
( 10 ) - ذ : باد خاك
( 11 ) - ك : آب چشم
( 12 ) - ل : باد خاك
( 13 ) - م : آب دين تو جان
( 14 ) - ب : جان دانا ز دين ، ل : جان پاكان ز دين
( 15 ) - كم : غدا
( 16 ) - م : نه بگذارد
( 17 ) - ب : جان ز دين شد مرفه و باقى
( 18 ) - ب : عقل دين را شده است ، ل : عقل و دين را شده است
( 19 ) - ب : دانش راست ، ذ : دانش خواست ، س : جان تركيب داد رايش راست ، ك : چار تكبير داد رايش راست
( 20 ) - ذ : جاى
( 21 ) - س : هرچه از باعث
( 22 ) - ذ : خبث
( 23 ) - كم : تنت را طبع و چرخ