تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
نرود جز كه ابله و بدخوى * در سفر بىسلاح و بىنيروى « 1 » آدمى شد به ميز عقل « 2 » عزيز * نبود پاى ميز را تمييز عقل و جان تو كدخداى تواند * چار طبع تو چارپاى تواند كدخدا را چو نيست يك مركوب * گرچه رادست باشد او معيوب « 3 » چارپا را اگر نكو دارى * عقبات مهيب « 4 » بگذارى ور ندارى نكو ، فتاده شوى « 5 » * زود زود از دو خر پياده شوى پس تو مانند كدخداى مخسب * خيره بر پشت « 6 » چارپاى مخسب چون تو با آفتاب و مه خويشى * سايه بر تو « 7 » چرا كند پيشى ور ترا هست ماه يارى ده * توزى از ماه دور دارى به

در معنى آنكه عاقلان بىغم نباشند

معرفت را شرف پناه شماست * مغفرت را علف گناه شماست آدمى بهر بىغمى را نيست * پاى در گل جز آدمى را نيست همه مقصود آفرينش اوست * اهل تكليف و عقل و بينش « 8 » اوست عرش و فرش و زمان « 9 » براى ويست « 10 » * وين تبه خاكدان نه جاى ويست او در اين خاك توده بيگانه است * زانكه با عقل يار و هم‌خانه است خنده و گريه آدمى داند * ز آنكه او رنج و بىغمى داند شادى از اهل « 11 » عقل بيگانه است * آدمى را خود انده از خانه است غم در آنست كز تن « 12 » آسانى * بىغمى را تو غم همىخوانى غم ترا مىخورد ز بىخطرى « 13 » * تو چنان كس نه‌اى كه غم نخورى « 14 »
هامش
( 1 ) - س : بىدارو ، ب : بىسليح و بىدارو ( 2 ) - چ : بعلم و عقل ، ل : تميز و عقل ( 3 ) - ل : كى تواند شدن بر محبوب ( 4 ) - ب : كؤد ، ض : دو كون ( 5 ) - ب : به ساده شوى ( 6 ) - م : بر دست ( 7 ) - چ : بر تو سايه ، م : سايه با تو ( 8 ) - م : اهل بينش ( 9 ) - ل : فرش زمان ( 10 ) - ك : دلست ( 11 ) - ض : شادى و غم ز ( 12 ) - م : كم آسانى ( 13 ) - ل : به بىخطرى ( 14 ) - س : غم تو خورى