نرود جز كه ابله و بدخوى * در سفر بىسلاح و بىنيروى « 1 »
آدمى شد به ميز عقل « 2 » عزيز * نبود پاى ميز را تمييز
عقل و جان تو كدخداى تواند * چار طبع تو چارپاى تواند
كدخدا را چو نيست يك مركوب * گرچه رادست باشد او معيوب « 3 »
چارپا را اگر نكو دارى * عقبات مهيب « 4 » بگذارى
ور ندارى نكو ، فتاده شوى « 5 » * زود زود از دو خر پياده شوى
پس تو مانند كدخداى مخسب * خيره بر پشت « 6 » چارپاى مخسب
چون تو با آفتاب و مه خويشى * سايه بر تو « 7 » چرا كند پيشى
ور ترا هست ماه يارى ده * توزى از ماه دور دارى به
در معنى آنكه عاقلان بىغم نباشند
معرفت را شرف پناه شماست * مغفرت را علف گناه شماست
آدمى بهر بىغمى را نيست * پاى در گل جز آدمى را نيست
همه مقصود آفرينش اوست * اهل تكليف و عقل و بينش « 8 » اوست
عرش و فرش و زمان « 9 » براى ويست « 10 » * وين تبه خاكدان نه جاى ويست
او در اين خاك توده بيگانه است * زانكه با عقل يار و همخانه است
خنده و گريه آدمى داند * ز آنكه او رنج و بىغمى داند
شادى از اهل « 11 » عقل بيگانه است * آدمى را خود انده از خانه است
غم در آنست كز تن « 12 » آسانى * بىغمى را تو غم همىخوانى
غم ترا مىخورد ز بىخطرى « 13 » * تو چنان كس نهاى كه غم نخورى « 14 »
هامش
( 1 ) - س : بىدارو ، ب : بىسليح و بىدارو
( 2 ) - چ : بعلم و عقل ، ل : تميز و عقل
( 3 ) - ل : كى تواند شدن بر محبوب
( 4 ) - ب : كؤد ، ض : دو كون
( 5 ) - ب : به ساده شوى
( 6 ) - م : بر دست
( 7 ) - چ : بر تو سايه ، م : سايه با تو
( 8 ) - م : اهل بينش
( 9 ) - ل : فرش زمان
( 10 ) - ك : دلست
( 11 ) - ض : شادى و غم ز
( 12 ) - م : كم آسانى
( 13 ) - ل : به بىخطرى
( 14 ) - س : غم تو خورى