چون ترا خورد و گشت « 1 » فربه غم * غم تو شد فزون و مردى كم « 2 »
علف غم توئى درين عالم * چون تو رفتى علف نيابد غم
در متابعت نفس و هوا ناكردن گويد
اى « 3 » همهساله هم به مايهء « 4 » ديو « 5 » * بوده از بهر طبع دايهء ديو « 3 »
ايزدت خواجهء خرد كرده « 6 » * پس تو خود را غلام دد كرده « 4 »
آنكه زو عقل كل بود كاليو * چه كند نقش نفس و مايهء ديو « 7 »
با دد و ديو عقل ناميزد * كز دد و ديو عقل بگريزد
شو بپرداز خانه از خاين * در ببند و ز دزد باش « 8 » ايمن
از « 9 » در بسته ديو بگريزد * عقل خود با بهيمه ناميزد « 10 »
نفس حسيت « 11 » پنج در دارد * روح عقلى « 12 » يكى گذر دارد
خانهء پنج در مناطق راست * خانهء يك درى موافق راست
پنج حس پنج روزه دام تواند * عقل و جان تا ابد غلام تواند
در رنج و زيان جان از تن
فاقه منماى بيش از اين جان را * خوب دار اين دو روزه مهمان را
عيسى جانت گرسنهست « 13 » چو زاغ * خر او مىكند ز كنجد كاغ
جانت لاغر ز گفت « 14 » بىمعنى * تنت فربه ز كرد با دعوى « 15 »
چون جرس پرخروش و معنى نه « 16 » * چون دهل بانگ سخت « 17 » و دعوى نه
تن ز جان يافت رنگ و بوى و خطر * تن بىجان چو نى بود « 18 » بىبر
هامش
( 1 ) - چ : خورد گشت ، س : فرد گشت
( 2 ) - س : فزون و شادى كم
( 3 ) - پ : اين
( 4 ) - چ : ثمايه ، ب : نمايهء
( 5 ) - ذ : تو
( 6 ) - ب : كرده است
( 7 ) - س : سايهء ديو ، چ : نامهء ديو
( 8 ) - مشو ز دزد ب ، ض : ز گرگ شو
( 9 ) - ب : كز
( 10 ) - ب : ليك دزدت بهم برآميزد
( 11 ) - ب : پنج حس تو
( 12 ) - ب : روح و عقلت
( 13 ) - چ : عيسى دين تو گرسنه ، ب : عيسى جان تو گرسنه
( 14 ) - س : ز كرد
( 15 ) - س : گفت با دعوى ، ب : ز گفت بر دعوى
( 16 ) - ذ : پرخروش معنى نه
( 17 ) - ب : چون دهل پرفغان
( 18 ) - ذ : بود چونى