چرخ را فرش او نور ديد است « 1 » * همچنو « 2 » كارهاش گرديدست « 3 »
هيزم بيهده مخواه از كس * آتش دل بس است با همه خس « 4 »
دارد « 5 » از بهر پختگى درويش * هيزم خشك زاتش « 6 » دل خويش
آتش جان تو « 7 » بدست صواب « 8 » * شستهاند اختران به هفتاد آب « 9 »
جنبش جبر خلق عالم راست « 10 » * جنبش اختيار آدم راست « 11 »
اندر بيان نسب آدمى من عرف نفسه فقد عرف ربه
تو به قوت خليفهاى به گهر * قوت خويش را « 12 » بفعل آور
آدمى را ميان عقل و هوا « 13 » * اختيارست شرح كرّمنا
آدمى را مدار خوار كه غيب « 14 » * جوهرى شد ميان رستهء عيب « 15 »
از عبيدان وراى پرده « 16 » چرا * اختيار اختيار كرده ترا
تا تو از راه خشم و قلاشى * يا ددى يا « 17 » بهيمهء باشى
در حرص و شهوت و خشم گويد
بر سه نوع از « 18 » ستور و ديو و ددست « 19 » * سر و گردن يكى و دو پا و دو دست « 20 »
سگ و اسبست با تو در مسكن * آن گزندهست و اين « 21 » دگر توسن
هامش
( 1 ) - ب : چرخ تا فرش درنوردندست ، س : هرچه را فرش درنوردندست ، ل : چرخ را فرش تا نورديده است ، چ : پس چرا فرش او نوردنده است
( 2 ) - ل : همچو او
( 3 ) - س : گردندست
( 4 ) - چ : هيزم آتش دل سياه تو بس ، س : هيزم آتش دل تو نه بس
( 5 ) - س : باشد
( 6 ) - س : خشك آتش
( 7 ) - س : كآتش جانت را
( 8 ) - ب : بدست صواب
( 9 ) - ب : به هفتاد آب
( 10 ) - س : خير خلق عالم راست ، م : جبر خلق آدم راست
( 11 ) - س : آدم راست ، م : آن دم راست
( 12 ) - ل : جانش را
( 13 ) - چ : خوف و رجا
( 14 ) - ل : كه عيب
( 15 ) - ل : رشتهء عيب
( 16 ) - س : و راه پرده
( 17 ) - ل : گه ددى گه
( 18 ) - ب : از سه گونه
( 19 ) - ، م : ستور ديو ددست ، ل : و ديو و ددست
( 20 ) - م : سر يكى گردن و دو پاى بدست ، س : دو پاى دو دست ، ب : سر و گردن يكى دو پا و دو دست
( 21 ) - م : اين گزندهست آن ، ل : اين درنده است و ان