مور حرص از درون سينه برآر « 1 » * چونكه « 2 » آن مور زود گردد مار
آز دارد بر آستانهء خويش * صد هزاران توانگر درويش « 3 »
باز دارد « 4 » قناعت اندر جاى * صد هزاران گداى بار خداى
هركه او قانعست بار خداست * و آنكه او طامعست دان كه گداست
آز را صورت از سرور بود * ليك سيرت همه غرور بود
از برونش بسحر زيبى دان * وز درون مايهء فريبى دان
مرد درويش خود زبون آمد * بر خداى « 5 » غنى برون آمد
مرد درويش را خداى عزيز * اندرين لافگاه بىتمييز
بغنى از براى آن ناراست * كز غنى كبر و كينه و شر خاست
به غنا زانش حق نيارايد « 6 » * كز غنا « 7 » كبر و ابلهى زايد « 8 »
كى غنى با فقير درسازد * كو به دنيى و اين بدين « 9 » نازد
از پى ميل دل « 10 » به ديدهء سر * هيج در مال ناكسان منگر
هركه مال كسان به چشم آرد * با خدايش هوا بخشم آرد
داد پيغام حق به پيغمبر * كه به دنيا و اهل او منگر
ديدت از نقش دشمنان پالاى « 11 » * چشمت از روى دوستان آراى
تا بود روى « 12 » بو ذر و « 13 » سلمان * چه كنى نقش اين و طلعت « 14 » آن
پس چو دنيات سوى « 15 » خويش برد * كى پيامبر بسوى تو « 16 » نگرد
چون پيامبر « 17 » به ديدهء نبوى * ننگرد سوى تو تو بر چه بوى « 18 »
هامش
( 1 ) - س : مدار
( 2 ) - س : زانكه
( 3 ) - م : توانكر و درويش
( 4 ) - م : باز دارد ، س : بيش دارد
( 5 ) - س : بر خداى ، م : به خداى
( 6 ) - ذ : بغنى زانش مىنيارايد ، چ : به غنا زانش حق نياز آيد
( 7 ) - چ : غنى
( 8 ) - ب : احمقى زايد
( 9 ) - م : كو ز دنيا و اين ز دين نازد
( 10 ) - م : دين
( 11 ) - س : ديده از نقش دشمنان مالاى ، ب : ديده بر نقش دشمنان مالاى
( 12 ) - ذ : تا بود نفس
( 13 ) - ب : تا بود روى بود زو
( 14 ) - س : صورت ، م : طلعت
( 15 ) - ل : دنيا بسوى
( 16 ) - ب : كى پيمبر بسوى او
( 17 ) - ب : چو پيمبر
( 18 ) - ى : بنگرد در تو ز اهل دين نبوى ، خ : تو بر چه روى