وقت را آخرش اگر « 1 » چربست * با خداى و رسول در حربست
گر دلت هست با خرد شده جفت * بشنو از حق كه يمحق « 2 » الله گفت
اندك اندك چو جمع گشت ربى * برود جملگى « 3 » بخوان ز نبى
حرص دنيا ترا چنان كردست * كه خدا را دلت « 4 » بيازردست
سيم دارد ترا چنان مشغول * كه نترسى تو از خداى « 5 » و رسول
گر صد آيت « 6 » بخوانى از تحريم * باك « 7 » نايد ترا كه بايد سيم « 8 »
يوم يحمى نخوانى « 9 » از قرآن * واى بر جان ابله « 10 » نادان
حكاية
به گدائى بگفتم اى نادان * دين به دو نان مده ز بهر دو نان « 11 »
ابلهانه « 12 » جواب داد از صف * كز پى خرقه و جماع و علف
راست خواهى بدين تلنگ « 13 » خوشم * اين كنم به كه بار خلق كشم
زان سوى كديه برد آز مرا * تا نباشد به كس نياز مرا
وه كه تا در جهان پرتشويش * چند خندند ابلهان زان ريش « 14 »
اى بسا ريش كاندرين خانست « 15 » * كه خداوند آن به قصرانست
دل ابله چو حرص برتابد * بيشتر جويد آنكه كم يابد « 16 »
دنيى ار دوست را غم و حزن است * عاشق دشمنان خويشتن است
گر ترا مال و جاه و تمكين است * حادث « 17 » و وارث از پى اين است
مالت آن دان كه كام راند از تو * كآنچه ماند از تو آن بماند از تو « 18 »
هامش
( 1 ) - كم : وقت را آخرش گر
( 2 ) - م : از حق كه يمحقوا ، ل : بشنو از او كه يمحق
( 3 ) - چ : برود جمله رو
( 4 ) - ب : از دلت
( 5 ) - ل : كه نينديشى از خدا
( 6 ) - ل : گر هدايت
( 7 ) - چ : بانگ
( 8 ) - ل : سليم
( 9 ) - ل : بخوانى
( 10 ) - ذ : ابله و نادان
( 11 ) - ب : به دنيا مده تو از پى نان
( 12 ) - ل : ابلهانم
( 13 ) - كم : كلنك
( 14 ) - س : زين ريش
( 15 ) - چ : جانست
( 16 ) - چ : آنچه كم يابد ، ل : جويد او چو كم يابد
( 17 ) - م : حارث ؟
( 18 ) - ب : نماند از تو