تو بدان آب دل مگردان خوش * كو از آن آب رفت « 1 » در آتش
همچو فرعون شوم گردنكش * كز ره آب رفت در آتش
و آتشى كان بودت لونا لون * تكيه بر آب روى چون فرعون
گرچه بر روى قلزم از رشتى « 2 » * بر سر بحر مىرود كشتى
مثل خمرخوارهء پيوست « 3 » * نزد عاقل كزين ميانه بجست
هست چون حقهباز بىآزار * كرده هنگامه بر سر بازار
در دل از سرّ او سرورى نه * هرچه او داد جز غرورى نه
چون كند عربده ولى شكنست * ور سخاوت كند دروغزنست
مست كورا دو خوشسخن باشد * نور صبح دروغزن باشد
مست چون صبح كاذبست بفعل * روز و شب همچو جاذبست بفعل
حكاية و مثل
گفت بهلول را يكى داهى * جبهء برد بخشمت خواهى
گفت خواهم دويست چوب بر او * گفت چوبت چه آرزوست بگو « 4 »
گفت زيرا كه در « 5 » سراى غرور * راحت از رنج دل « 6 » نباشد دور
از پى آنكه در سراى سپنج * هيج راحت نيافت كس بىرنج
اندرين منزل فريب و غرور * راحت از رنج دل نبينم دور
جبهء مرد زهد و سنت اوست * زانكه تصحيف جبه جنة اوست
جبه برد را چه خواهم ك رد * جبهء بخش نام او آورد
زانكه اندر سراى راحت و رنج « 7 » * از پى نام خود نه از سر خنج « 8 »
هرچه گردون بخلق بسپردست * نام جمله به نزد من بر دست
راز اين كلبه نفس غمازست * عقل كل گنج خانهء رازست
هامش
( 1 ) - ب : رفته
( 2 ) - ب از رشتى ، ل : از زشتى
( 3 ) - ب : بر مست
( 4 ) - ك : برو
( 5 ) - ل : باز گفتا كه در ، م : گفت زيرا كزين
( 6 ) - ل : راحت از رنج تن
( 7 ) - ك : يارى و رنج ، ب : نازى و رنج ، ل : بازى و رنج
( 8 ) - ل : از پى گنج