تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حديقة الحقيقة وشريعة الطريقة ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
همچو دريا چو نيست اينجا حر * كام پرزهر باش و دل پردر « 1 » زانكه در جان بواسطهء اسباب * زفتى از خاك رست و ترى از آب آدمى چون غلام راتبه شد * ژاژ طيان به خط كاتبه شد گرچه جان همچو آب پاك آمد * زر نگهدارتر ز خاك آمد ورنه اركان ز خاك پاكستى * زر نگهدارتر ز خاكستى معطيان زفت و دل زحير زده * دايه بيمار و طفل « 2 » شير زده هركه در زندگى بخيل بود * چون بميرد چو سگ ذليل « 3 » بود بيش از اين بهر خواجه و مزدور * نتوان رفت در جوال غرور تو مشو غرّه كو سيه‌چرده‌ست * كان سياهه سپيد بر كرده‌ست

اندر مذمّت مال‌دوست

سفله چون خواند رو به مهمانش * پس چه نانش شكن چه دندانش بر در كارگاه طبع لئيم * نز پى ايمنى كه از سر « 4 » بيم گرچه زنجير حلقه نپذيرد * سفله « 5 » را در بزن كه خود ميرد « 6 » برده چون طاعت و دل « 7 » و دينت * بادهء تلخ و عمر « 8 » شيرينت كوى پردزد و خانه پر ز قماش « 9 » * پاسبان را چو خوش بود خشخاش طمع خلق و دلق پستى « 10 » تست * زورق بحر زرق هستى تست

اندر مذمّت شراب گويد

مرد دينى شراب تا چكند * بط چينى سراب تا چكند چيست حاصل سوى شراب شدن * اولش شرّ و آخر آب شدن كرده‌اى تو به خاك كوى گرو * نرخ عمرش چو « 11 » باد خويش دو جو
هامش
( 1 ) - چ : دل شده پردر ( 2 ) - ل : بچه ( 3 ) - ذ : دليل ( 4 ) - ك : از پى ( 5 ) - م : سفله ؛ ( 6 ) - ك : خود او ميرد ( 7 ) - ب : از دل ( 8 ) - ب : تلخ عمر ( 9 ) - ل : پر او باش ( 10 ) - ل : طلق مستى ( 11 ) - ب : برخ عمر چو