همچو دريا چو نيست اينجا حر * كام پرزهر باش و دل پردر « 1 »
زانكه در جان بواسطهء اسباب * زفتى از خاك رست و ترى از آب
آدمى چون غلام راتبه شد * ژاژ طيان به خط كاتبه شد
گرچه جان همچو آب پاك آمد * زر نگهدارتر ز خاك آمد
ورنه اركان ز خاك پاكستى * زر نگهدارتر ز خاكستى
معطيان زفت و دل زحير زده * دايه بيمار و طفل « 2 » شير زده
هركه در زندگى بخيل بود * چون بميرد چو سگ ذليل « 3 » بود
بيش از اين بهر خواجه و مزدور * نتوان رفت در جوال غرور
تو مشو غرّه كو سيهچردهست * كان سياهه سپيد بر كردهست
اندر مذمّت مالدوست
سفله چون خواند رو به مهمانش * پس چه نانش شكن چه دندانش
بر در كارگاه طبع لئيم * نز پى ايمنى كه از سر « 4 » بيم
گرچه زنجير حلقه نپذيرد * سفله « 5 » را در بزن كه خود ميرد « 6 »
برده چون طاعت و دل « 7 » و دينت * بادهء تلخ و عمر « 8 » شيرينت
كوى پردزد و خانه پر ز قماش « 9 » * پاسبان را چو خوش بود خشخاش
طمع خلق و دلق پستى « 10 » تست * زورق بحر زرق هستى تست
اندر مذمّت شراب گويد
مرد دينى شراب تا چكند * بط چينى سراب تا چكند
چيست حاصل سوى شراب شدن * اولش شرّ و آخر آب شدن
كردهاى تو به خاك كوى گرو * نرخ عمرش چو « 11 » باد خويش دو جو
هامش
( 1 ) - چ : دل شده پردر
( 2 ) - ل : بچه
( 3 ) - ذ : دليل
( 4 ) - ك : از پى
( 5 ) - م : سفله ؛
( 6 ) - ك : خود او ميرد
( 7 ) - ب : از دل
( 8 ) - ب : تلخ عمر
( 9 ) - ل : پر او باش
( 10 ) - ل : طلق مستى
( 11 ) - ب : برخ عمر چو