چه شد ار بر سر تو افسر نيست * خرد اندر سرست و بر سر « 1 » نيست
نقش آنها كز اهل « 2 » محرابند * در جريدهء مجردان يابند
آنكه نقش كلاه و سر دارند « 3 » * زن و زنبيل و زور و زر دارند « 3 »
متأهل « 4 » دو پاى خود در بست « 5 » * سر خود را بدست « 6 » خود بشكست
گر زيد ور بميرد « 7 » آن بدبخت * رخت و بختش بماند زير درخت
همچنين ژنده جامه بايد بود * درخور عقل عامه بايد بود
كآنكه از عقل عامه دور افتاد * آب عمرش بداد خاك بباد
در طلب دنيا و غرور او گويد
زينة اللّه نه اسب و زين باشد * زينة اللّه جمال دين باشد
مردهاى زان شدى اسير هوس « 8 » * ديده از مردگان « 9 » كشد كركس « 10 » در
جهان منگر از پى « 11 » رازش * چه كنى رنگ و بوى غمازش
كه تو اندر جهان بدسازان * همچو رازى بدست غمازان
نيست مهر زمانه بىكينه * سير دارد ميان لوزينه « 12 »
كى سزاى جهان جان باشد * هر كرا روى دل بكان « 13 » باشد
سرنگون خيزد از سراى معاد * هركه روى از خرد نهد بجماد
هركه اكنون درين كلوخين گوى * از نبى و نبى « 14 » بتابد روى
چون قيامت برآيد از كويش * روى باشد قفا قفا رويش
اى سنائى براى دين و صلاح * وز پى جستن نجات و فلاح
هامش
( 1 ) - س : سرست بر سر
( 2 ) - س : نقش دين آنكه ز اهل ، ل : نفس آنكس كه اهل ، ب : نقش آنان كه اهل
( 3 ) - ل : دارد
( 4 ) - ل : متامل
( 5 ) - ل : بربست
( 6 ) - ب : سر گردون و دست
( 7 ) - م : ارزيد تا بميرد
( 8 ) - چ : مردهء زان شدى اسير هوس ، م : مرد يزدان نشد امير هوس
( 9 ) - ب : بر مردگان ، كم : در مردگان
( 10 ) - ل : كند كركس
( 11 ) - س : بنگر از پى
( 12 ) - س : گوزينه
( 13 ) - چ : هركه با روى دل يكان
( 14 ) - ك : از نبى و ولى