جام زرّين و دست پرزنگار * و اندر آن جام زهر جاناوبار
تو مشو غرّه بر جمال جهان * زانكه نزديك عاقل و نادان
در غرورش توانگر و درويش * راست همچون خيال گنجانديش « 1 »
زير برتر « 2 » ز موش در خانه * تو چو گربهاش همىزنى شانه
اندرين مغكده چو ابله و مست « 3 » * پاى بازى گرفتهاى بر دست « 4 »
و اندرو « 5 » چار پست و هفت بلند * با تو همشيرهاند و خويشاوند
پس چو آدم تو بر تن و دل و جان * آيهء حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ خوان
چون جهان مادر و تو فرزندى * گرنهء گبر عقد چون بندى
همچو گبران تو از براى جهان * خوانده او را دو ديده و دل و « 6 » جان
اندر طلب دنيا
هركه جست از خداى خود دنيى « 7 » * مرحبا ليك نبودش « 8 » عقبى
هر دو نبود بهم يكى بگذار * زان سراى نفيس دست مدار « 9 »
هست بىقدر دنيى غدّار * مر سگان راست اينچنين مردار
وانكه از كردگار عقبى خواست * گر مر او را دهيم جمله رواست
زانكه كشتار « 10 » خوبكاران راست * جمله عقبى حلالخواران راست
وانكه دعوى دوستى ما كرد « 11 » * از تن و جان او برآرم گرد
هيچ اگر بنگرد « 12 » سوى اغيار * زنده او را برآورم بر دار
دانى از بهر چيست رنج و عنا * زانكه الله اغير منا « 13 »
تن خود از دين بكام دارد مرد « 14 » * هرچه جز حق حرام دارد مرد
هامش
( 1 ) - چ : شاد همچون خيال كجانديش
( 2 ) - چ : ريز برتر
( 3 ) - س : و اندر آن مغكده چو ابله مست
( 4 ) - س : گرفته اندر دست
( 5 ) - چ : و اندرين ، س : زادهء
( 6 ) - س : تو بر دل و تن
( 7 ) - م : آنكه جست از خدا ز خود دنيى ، ب : هركه جست از خدا و خود دينى
( 8 ) - چ : مرحبا لك نباشدش
( 9 ) - چ : زين سراى نفيس دست بدار
( 10 ) - م : گفتار
( 11 ) - ذ : دوستيمان ، ى : دوستى آن
( 12 ) - ذ : بنگرى
( 13 ) - ض : اللّه آمنا ، ل : اللّه اغير و منا ، م : اللّه اغير نامنا ، ذ : اللّه اغير منا
( 14 ) - چ . بر خود از دين تمام دارد مرد ، ض : تن خود زين بكام دارد مرد