روز حيران شود همى ز شبش * بوسه ره كم كند همى ز لبش
وهم عاشق سوى لبش بشتافت « 1 » * لب او جز به خنده بازنيافت
بوسهء عاشق « 2 » روانپرداز * دهنش را به خنده يابد باز
نه ز غنجه « 3 » دو ديده باز كند * نه ز خنده دو لب فراز كند
بند زلفش چو زير تاب آمد * بند قنديل آفتاب آمد
خرمن مشگ توده بر توده * خوشهچينان ازو برآسوده
صورت قهر و لطف خال و لبش « 4 » * عالم « 5 » قبض و بسط روز و شبش
لعل او دلگشاى و جانآويز * جزع او لعلپاش و مرجانريز « 6 »
كارخانهء رخش بهارشكن * نار دانهء لبش خمارشكن
شمع رخ چون ز شرم بفروزد « 7 » * آهوان را كرشمه آموزد
جعد او عقل و روح را « 8 » خرگه * چشم « 9 » او چشم را تماشاگه
هركجا زلف او مصاف زند * زشت باشد كه نافه لاف زند
از زمين بوى مشگ « 10 » برخيزد * خون عاشق چو زلف « 11 » او ريزد
جعدش از تاب بر رخ دلخواه « 12 » * راست چون خال بىبسمالله « 13 »
ديده زان چشمها كه بردارد « 14 » * جز كسى كافت بصر دارد « 12 »
چشم كز ديدنش ندارد نور * باشد از روى خوب فايده دور « 15 »
قد او در دو ديدهء دلجوى * همچو سرو بلند بر لب جوى
بتوان ديد « 16 » از لطيفى كوست « 17 » * استخوان در تنش « 18 » چو خون « 19 » از پوست
هامش
( 1 ) - چ : بوسهء عاشقانش چون بشتافت
( 2 ) - ب : عاشقان
( 3 ) - ل : نه بغنجه
( 4 ) - ل : خال لبش
( 5 ) - ل : عالمى
( 6 ) - چ : جرع مرجانپريش شورانگيز ، س : جزع گوهرپريش مرجانبيز
( 7 ) - ل : شمع شرم بفروزد ، م : رخ چو از شرم شرع بفروزد
( 8 ) - ذ : روح او
( 9 ) - ذ : جسم
( 10 ) - ب : مشكبوى
( 11 ) - س : كه زلف
( 12 ) - ب : خالش از رنگ و بوى او بر ماه
( 13 ) - ب : باء
( 14 ) - ب : دارند
( 15 ) - ل : كور
( 16 ) - س : بتوان ديدن
( 17 ) - ل : گوشت
( 18 ) - س : استخوان و رگش
( 19 ) - م : چو چنك ، ض : استخوان و رگش چو چنگ از پوست